این دنیا یک صحنهی بزرگ نمایش بود و ما بازیگران ناخواسته عدهای با لباسهای ...
𐙚 𝐵𝑒𝑛𝑒𝑎𝑡ℎ 𝑡ℎ𝑒 𝑅𝑜𝑠𝑠𝑜 𝑀𝑜𝑜𝑛
__________.__________
این دنیا، یک صحنهی بزرگ نمایش بود و ما، بازیگران ناخواسته. عدهای با لباسهای فاخر و تاجهایی از طلا، نقش قهرمانان را بازی میکردند و سکان هدایت نمایش را در دست داشتند. آنها بودند که تعیین میکردند داستان چگونه پیش برود، چه کسی بخندد و چه کسی گریه کند. دستمزدشان، قدرت بود و اعتبارشان، پول. طبقهی دیگر، تماشاگران یا شاید هم سیاهیلشکرانی بود که در سایه زندگی میکرد، با نقشی حداقلی و صدایی که شنیده نمیشد.در شهرهای بلند، جایی که ابرها به شیشههای براق آسمانخراشها سایه میانداختند، تنها یک قانون حاکم بود: قدرت. و قدرت، تعریف دیگری جز ثروت نداشت. اینجا، همه در یک سطح از رفاه ایستاده بودند، اما هیچکس در یک سطح از جاهطلبی نبود. رقابت، نه بر سرِ رسیدن به قله، بلکه بر سرِ حفظِ جایگاه در همان ارتفاعاتِ سرگیجهآور بود. هر اشتباه، هر لغزشِ کوچک، میتوانست تو را از چشمِ بازیگرانِ اصلی بیندازد و جایگاهت را به مدعیانِ بیشماری بسپارد که در سایه، منتظرِ چنین فرصتی بودند.ثروت، تاجِ پادشاهی بود و قدرت، عصایِ فرمانروایی. در این منظومه، ترس، تنها ستارهی درخشان بود که بر پیشانیِ بزرگان میدرخشید.وقتی همه چیز داری، تنها چیزی که برایت باقی میماند، “بیشتر” است؛ بیشتر از قدرت، بیشتر از کنترل. آنا و دانته، هر دو وارثانِ دنیایی بودند که در آن لبخندها نمایشی و دستدادنها قراردادهای تجاری بود. اما در این ترازویِ سنگینِ قدرت، دانته سمتِ سنگینتر را داشت.
__________.__________
فردا دو تا پارت اول رو آپلود میکنم قشنگا🎀
__________.__________
این دنیا، یک صحنهی بزرگ نمایش بود و ما، بازیگران ناخواسته. عدهای با لباسهای فاخر و تاجهایی از طلا، نقش قهرمانان را بازی میکردند و سکان هدایت نمایش را در دست داشتند. آنها بودند که تعیین میکردند داستان چگونه پیش برود، چه کسی بخندد و چه کسی گریه کند. دستمزدشان، قدرت بود و اعتبارشان، پول. طبقهی دیگر، تماشاگران یا شاید هم سیاهیلشکرانی بود که در سایه زندگی میکرد، با نقشی حداقلی و صدایی که شنیده نمیشد.در شهرهای بلند، جایی که ابرها به شیشههای براق آسمانخراشها سایه میانداختند، تنها یک قانون حاکم بود: قدرت. و قدرت، تعریف دیگری جز ثروت نداشت. اینجا، همه در یک سطح از رفاه ایستاده بودند، اما هیچکس در یک سطح از جاهطلبی نبود. رقابت، نه بر سرِ رسیدن به قله، بلکه بر سرِ حفظِ جایگاه در همان ارتفاعاتِ سرگیجهآور بود. هر اشتباه، هر لغزشِ کوچک، میتوانست تو را از چشمِ بازیگرانِ اصلی بیندازد و جایگاهت را به مدعیانِ بیشماری بسپارد که در سایه، منتظرِ چنین فرصتی بودند.ثروت، تاجِ پادشاهی بود و قدرت، عصایِ فرمانروایی. در این منظومه، ترس، تنها ستارهی درخشان بود که بر پیشانیِ بزرگان میدرخشید.وقتی همه چیز داری، تنها چیزی که برایت باقی میماند، “بیشتر” است؛ بیشتر از قدرت، بیشتر از کنترل. آنا و دانته، هر دو وارثانِ دنیایی بودند که در آن لبخندها نمایشی و دستدادنها قراردادهای تجاری بود. اما در این ترازویِ سنگینِ قدرت، دانته سمتِ سنگینتر را داشت.
__________.__________
فردا دو تا پارت اول رو آپلود میکنم قشنگا🎀
- ۳.۳k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط