تو به من خندیدی و نمی دانستی

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید

غضب‌آلود به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق
دیدگاه ها (۲)

محتاجممحتاج یک فنجان چایکه پهلویش تو باشی …

تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهی#مولانا

ای که می پرسی زِ من کان ماه را منزل کجاست منزل او در دل است ...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط