شاید که تو می فهمیدی
شاید که تو می فهمیدی
قصه کلامم را
می خواندی و می فهمیدی
عمق غصه هایم را
تو بودی و من بودم
آن نگاه دور اندیش
حیفا که نمی فهمند ذره ای کلامم را
اما که کنون رفتی
حسرت به دلم مانده
تا یک نفر از چشمم فهمد جهانم را
هرکس که قریبم شد
دردآور راهم شد
من مانده ام و تن ها حیران خسارت ها
ای کاش که می خواندی
از راه هزارن دور
این نامه سر بسته از درد و غم خارا
حالا که چنین گشته
حق است و همین گشته
یک بار دعا بر من تا شوم ز خود تنها
قصه کلامم را
می خواندی و می فهمیدی
عمق غصه هایم را
تو بودی و من بودم
آن نگاه دور اندیش
حیفا که نمی فهمند ذره ای کلامم را
اما که کنون رفتی
حسرت به دلم مانده
تا یک نفر از چشمم فهمد جهانم را
هرکس که قریبم شد
دردآور راهم شد
من مانده ام و تن ها حیران خسارت ها
ای کاش که می خواندی
از راه هزارن دور
این نامه سر بسته از درد و غم خارا
حالا که چنین گشته
حق است و همین گشته
یک بار دعا بر من تا شوم ز خود تنها
- ۶۰۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط