تک پارتی درسته اشتباه کرد ولی تاوانش هم پس داد
تک پارتی درسته اشتباه کرد ولی تاوانش هم پس داد
آنا - عشقم کجایی
کوک- اینجام پرنسسم ( آنان دوید گونه های کوک بوسید)این مدیون چی هستیم
آنا - عشقم من می خوام برم دیدن دوستم
کوک - برو پرنسسم لازم به اجازه نیست... ولی بادیگارد همراهت باید باشه
آنا - عشقم چه بادیگاردی می خوام تنها برم ( دستش دور گردن کوک حلقه کرد)
کوک - ولی........ باشه ولی مراقب باش اگه بلایی سرت بیاد من نابود میشم
آنا - می دونم دوست دارم بای
ویو کوک - آنا نباید تنها بره می ترسم به بادیگارد لی گفتم مراقبش باشه
(یک ساعت بعد )
بادیگارد لی- الو ارباب باید یک چیزی بگم
کوک - بگو فقط سریع
لی - خانم آنا با یک پسر جوون نشستن و اون پسر آنا در آغوش گرفته
کوک ـ چی میگی مردک ( عربده) آدرس بگو
لی - چشم می فرستم
وقتی کوک به اونجا رسید آنا هنوز داخل آغوش پسر بود کوک که این صحنه دید دیوونه شد رسماً روانی شد و به سمتشون رفت و اسلحه از کتش در آورد
کوک - آنا با این عوضی چیکار داری ( عربده )
آنا - عشقم چیکار می کنی ( ترسیده)
ته - این دوست پسرت هست
کوک - می کشمت عوضی
آنا - آروم باش بزار توضیح بدم ( گریه)
کوک - اول اون مردک می کشم بعد حساب تو می رسم
کوک اسلحه سمت ته گرفت و شلیک کرد ولی کسی که تیر خورد ته نبود بلکه آنا بود آنا که غرق در خون بود داخل بغل ته افتاد با آخرین قطره اشکی که از چشماش اومد گفت
آنا - دوست دارم کوک
ته - آنا آنا ( گریه شدید)
ولی آنا جونش از دست اونم توسط کسی که دیوانه وار عاشقش بود
ته - عوضی چطور تونستی آنا بکشی ( گریه و داد)
کوک- نه .... آنا...اون به من خیانت کرد اونم با تو عوضی ( عربده )( کوک اولش که دید عشقش غرق خون نابود شد قلبش شکست و گفت یعنی اون اینقدر عاشقش بود که حاضر بود براش بمیره ولی این باور که بهش خیانت کرده تو دلش بود
ته - چه خیانتی ( داد) اون خواهرم بودم
وقتی حرف ته فهمید از درون نابود شد یعنی اون الان عشقش که واسش میمرد کشت نه....نه... امکان نداره.. اون...من چیکار کردم رفت عشقش که غرق خون بود در آغوش گرفت و جوری گریه می کرد که زمین با صداش به لرزه افتاد ولی اون نمی تونست بدون عشقش زندگی کنه پس با همون اصلحه کار خودش هم تموم کرد
این داستان عشق هایی هست که بهم اعتماد ندارن پس بیاید اول حرف عشقتون گوش کنید و تسلیم عصبانیت نشید تا به این داستان نرسید 🥀
آنا - عشقم کجایی
کوک- اینجام پرنسسم ( آنان دوید گونه های کوک بوسید)این مدیون چی هستیم
آنا - عشقم من می خوام برم دیدن دوستم
کوک - برو پرنسسم لازم به اجازه نیست... ولی بادیگارد همراهت باید باشه
آنا - عشقم چه بادیگاردی می خوام تنها برم ( دستش دور گردن کوک حلقه کرد)
کوک - ولی........ باشه ولی مراقب باش اگه بلایی سرت بیاد من نابود میشم
آنا - می دونم دوست دارم بای
ویو کوک - آنا نباید تنها بره می ترسم به بادیگارد لی گفتم مراقبش باشه
(یک ساعت بعد )
بادیگارد لی- الو ارباب باید یک چیزی بگم
کوک - بگو فقط سریع
لی - خانم آنا با یک پسر جوون نشستن و اون پسر آنا در آغوش گرفته
کوک ـ چی میگی مردک ( عربده) آدرس بگو
لی - چشم می فرستم
وقتی کوک به اونجا رسید آنا هنوز داخل آغوش پسر بود کوک که این صحنه دید دیوونه شد رسماً روانی شد و به سمتشون رفت و اسلحه از کتش در آورد
کوک - آنا با این عوضی چیکار داری ( عربده )
آنا - عشقم چیکار می کنی ( ترسیده)
ته - این دوست پسرت هست
کوک - می کشمت عوضی
آنا - آروم باش بزار توضیح بدم ( گریه)
کوک - اول اون مردک می کشم بعد حساب تو می رسم
کوک اسلحه سمت ته گرفت و شلیک کرد ولی کسی که تیر خورد ته نبود بلکه آنا بود آنا که غرق در خون بود داخل بغل ته افتاد با آخرین قطره اشکی که از چشماش اومد گفت
آنا - دوست دارم کوک
ته - آنا آنا ( گریه شدید)
ولی آنا جونش از دست اونم توسط کسی که دیوانه وار عاشقش بود
ته - عوضی چطور تونستی آنا بکشی ( گریه و داد)
کوک- نه .... آنا...اون به من خیانت کرد اونم با تو عوضی ( عربده )( کوک اولش که دید عشقش غرق خون نابود شد قلبش شکست و گفت یعنی اون اینقدر عاشقش بود که حاضر بود براش بمیره ولی این باور که بهش خیانت کرده تو دلش بود
ته - چه خیانتی ( داد) اون خواهرم بودم
وقتی حرف ته فهمید از درون نابود شد یعنی اون الان عشقش که واسش میمرد کشت نه....نه... امکان نداره.. اون...من چیکار کردم رفت عشقش که غرق خون بود در آغوش گرفت و جوری گریه می کرد که زمین با صداش به لرزه افتاد ولی اون نمی تونست بدون عشقش زندگی کنه پس با همون اصلحه کار خودش هم تموم کرد
این داستان عشق هایی هست که بهم اعتماد ندارن پس بیاید اول حرف عشقتون گوش کنید و تسلیم عصبانیت نشید تا به این داستان نرسید 🥀
- ۱۱.۲k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط