پارت بلای جونم

#پارت_18🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


عجب گیری افتاده بودم.
اگر میگفتم مسکن میخوام، دردسرش کمتر بود.
نفس عمیقی کشیدم و فقط سر تکون دادم تا مبادا دردسر درست کنم.
مچ دستم رو گرفت و منو از آشپزخونه همراهش بیرون کشید و سمت اتاقمون رفت.

_ عام ...خودم راه رو بلد بودم.

زیر لب "نچ" کرد و درب اتاق رو بی هوا باز کرد.
مهام تنها با شلواری دراز کشیده بود و با باز شدن درب، متعجب خیره شد.

_ چه خبره؟

مادرش که انگار خیلی شاکی بود، اخمش توی هم رفت و منو داخل اتاق روونه کرد.
_ دیگه نبینم بفرستیش دنبال این چیزا ...

مهام که به اندازه من شوکه شده بود، اخم توی هم کشید.
_ شروع نکن مامان، این ماجرا بین من و زنمه!

از مادرش فاصله گرفتم که لجوجانه رنگ نگاهش تغییر کرد.

_ تو این خونه که زندگی میکنی، باس بدونی شرط عروس بدون خانواده چی بوده؟! گفته بودم هر دختری بیاری از هر قشری برای من مهم نیست ...من از تو نوه میخوام! گفتم لابد علف به دهن بزی شیرین بیاد کار تمومه.

منظورش از بزی مهام بود؟
من انقدر ها هم بی خانواده نبودم اما ناراحت شدم از بابت حرفش.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۱)

#پارت_19🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_20🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_17🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_16🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

ارباب مغرور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط