سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست‌و‌چهار

نورِ آبیِ آینه،
روی صورتِ ناروتو می‌لغزید.
بخارِ سرد، دورِ پاهایش می‌پیچید.

او خیره مانده بود…
به تصویری که تصویر نبود.

«قرار نیست اتفاق بدی بیوفته…»
آهسته زیر لب گفت.
«فقط یه کم می‌رم… فقط یه کم… زود برمی‌گردم… ساسوکه که عصبانی نمی‌شه…»

چند قدم جلو رفت.
نور روی پوستش برق زد.

«اون حتی نمی‌فهمه من رفتم… انقدر زود میام …»

اما جمله‌اش نیمه موند.

سکوتِ غار،
مثل دستِ سردی دور گلویش پیچید.

«ولی…»
چشم‌هاش لرزید.
«مگه دنیای اصلیِ من… همینجا نیست؟»

🩸

دستش را روی سینه‌اش گذاشت.
قلبش تند می‌زد.
نه برای آینه.
نه برای دنیای انسان‌ها.

برای کسی که چشمانش مثل شب بود…
و همیشه پشتِ غرورش پنهان می‌شد.

«لعنتی… چیکار کنم؟»
دست توی موهاش کشید.
«واییییییی مغزم پوکیده… گلوریااااا… من باید چیکار کنم؟»

🐉

گلوریا که تا آن لحظه آرام کنار دهانه‌ی غار ایستاده بود،
غرشی عمیق و آهسته کرد.
غرشی که سنگ‌ها را لرزاند اما خشن نبود.

صدایش در ذهن ناروتو پیچید:

**«این تصمیم با خودِ شماست، خورشیدِ جوان.»**

نه امر.
نه راهنمایی.
فقط حقیقت.

ناروتو آه کشید.
روی سنگ نشست.
به آینه نگاه کرد…
به نور وسوسه‌انگیزش.

🪞❄️🌍

می‌توانست برگردد.
بی‌دردسر.
بی‌خطر.
بی‌عشق.

منتظر بماند تا ساسوکه پیدایش کند؟
آره… می‌توانست.

اما اگر نیاید چه؟
اگر دیر برسد؟
اگر…

ناروتو چشمانش را بست.

بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش،
بلند شد.

به سمت آینه نرفت.

به سمت گلوریا رفت.

کنارش نشست.
به پهلوی عظیم و گرم اژدهای سرخ تکیه داد.

«ههععیییییی…»
با ناامیدی خندید.
«منو تو چه مخمصه‌ای انداختی، ها؟»

گلوریا غرشی کرد—
کوبنده،
با لحنی که انگار می‌گفت:

**«من؟ یا دلِ خودت؟»** 😏🐉

ناروتو چند ثانیه خشکش زد…
بعد زد زیر خنده.

«باشه باباااا فهمیدم!»

سرش را آرام روی بدن گرم گلوریا گذاشت.
چشم‌هایش سنگین شد.

«تو که اینجایی… مراقبمی دیگه…
دیشب نخوابیدم… میشه پیشت بخوابم؟»

غرشی نرم‌تر.
مثل تأیید.

گلوریا بالش را خم کرد…
و مثل پتو، روی بدن ناروتو کشید.

گرمایی دلنشین،
در آن غار سرد پیچید.

و خورشید،
برای ساعتی خاموش شد. ☀️✨

---



زمان گذشت.

ناگهان بالی آرام تکان خورد.

ناروتو چشمانش را باز کرد.
نشست.
چشم‌هایش را مالید.

«چی شده… گلوریا…؟»

گلوریا ایستاده بود.
گردنش به سمت بیرون غار چرخیده بود.

ناروتو هم بلند شد.
قدم برداشت.

و بعد…

صدایی شنید.

صدایی خشن.
آشنا.
و خطرناک.

🐺

دو سایه بیرون غار حرکت کردند.
چشمان در نورِ ظهر برق می‌زد.

گرگینه‌ها.

یکی گفت:
«بوی انسان میاد…»

دیگری خندید.
«نه فقط انسان… بوی خونِ خورشید.» 🩸

ناروتو یخ زد.

گلوریا غرشی خفه کرد—
غرشی آماده‌ی جنگ.

و آینه‌ی آبی پشت سرشان،
آرام‌تر از همیشه درخشید…

انگار منتظر بود.
دیدگاه ها (۱۲)

به چندین تا عکس پیدا کردم وایب سناریو ی ماه و خورشید رو می‌د...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط