پارت ۸

پارت ۸
Iz:یعنی من همین یه شب و مواظب اینا باشم تا بفهمین باید چه خاکی بریزین تو سرتون؟
M:آره تو اینجوری فکر کن
دینگ دینگ
Iz:فکر کنم رسیدن . خداحافظ
ایزونا گوشی را قطع کرد . حالا مادارا بیکار شده بود . فیلم ۵۰ قسمتی را در یک روز تمام کرده بود(اوتاکو بیدی نمی گفتی بلا) . نه تنها یک فیلم بلکه چند فیلم دیگر هم در یک روز تمام کرده بود .
مادارا تصمیم گرفت با افکار بچگانه بخوابد .
افکار مادارا:
با یک شمشیر بزرگ افتاده بود دنبال خانواده فرانک .
فضا بی انتها بود و هر چه می‌دویدند تمام نمی‌شد و هرگز هم خسته نمی شدند .
مادارا خیلی زود با این فکر خوابش برد . اما خواب برخلاف افکار بود .
«خواب» مادارا:
او داشت یک سوابق را توی دفتر جیرایا بررسی میکرد . حالا سوابق کی بود؟خانواده فرانک . اونها افراد زیادی رو به قتل میرساند .
اونها حتی به خاطر کشتن یک نفر ۵۰ نفر رو یکجا کشتن .
افراد زیبا ، مشهور ، پولدار ، خوش هیکل ، با استعداد و ... به دست شرکت گمشده ای به قتل میرسند که خانواده فرانک درون اون کار می کنند . (یه اسمی واسه این پدر و مادر فرانک بزارین خبر مرگم مخم کار نمی کنه) .
مادارا داشت عکس افرادی را میدید که به دست همان شرکت کشته شده بودند و روی کسایی که کشته شده بودند یک خط قرمز کشیده بودند . (بی زحمت یه اسمم واسه شرکته پیدا کنین😇) .
همانطور که داشت نگاه میکرد یک عکس قلب او را لرزاند . عکس خودش را دید که یک خط قرمز روی آن کشیده شده بود .
M:ههههههههه
مادارا نفس نفس زنان از خواب پرید . گوشی را چک کرد و دید فقط ۲ ساعت خوابیده است .
M:اممممم ، پس کاری می کنی که ۵ تا سکته پشت سر هم بزنم ها ؟! پس تا صبح برات می‌شینم !
_______
از آن طرف کاکاشی و یاماتو هنوز نخوابیده بودند و داشتند آماده میشدند که بخوابند .
K:واسه خودت پتو خرتوپرت آوردی؟
یاماتو یک گوشه لبش را بالا آورد و با حالتی تمسخر آمیزی جواب داد:آره ، من که مثل یک بنده خدا نیستم که حتی یادش رفت کفش بپوش .
K:هوفففف ، اون گای احمق رو میگی؟
یاماتو خنده اش بیشتر کش اومد:بله
خنده ای کرد و کرد و نشست روی صندلی . صندلی را کمی عقب کشید . و پتو را انداخت رویش . یاماتو کاملا خوابش برده بود .
K:یاماتو
Y:...
K:یاماتو
Y:...
کاکاشی اخماش رفت توی هم و یکم داد زد:
K:یاماتو خبر مرگت من زخمیم تو خوابیدی ؟
Y:زهره مار ! چته؟
K:!یه بوی گندی از یک بخش بیمارستان میاد
یاماتو در اوج خواب‌آلودگی پرسید:
Y:هااا. ... یعنی من برم ببینم چیه؟
K:!نه میخوام تو منو ببری
چشم های یاماتو گشاد شد وقتی جمله ی کاکاشی را شنید .
Y:جدی که نمیگی؟
K:مگه من با تو شوخی دارم؟
Y: بانو سوناده بفهمه میتونم جد و ابادم رو از ببینم
⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪
K:آخ چه دردی داره
Y:هیسسس الان میان پارمون میکنم
یاماتو با اسرار های فراوان کاکاشی حاظر شد ریسک کند .
ازین راهرو به اون راهرو . دیگه یاماتو داشت به گ*ه خوردن می افتاد که یک معجزه اتفاق افتاد .
K:ایییییی اون بوی گند از اون طرف میاد
Y:از توی زیرزمین؟
K:آره تازه یک بویی میده که آدم حالش بد میشه
راه افتادند به سمت زیرزمین . هرچه میرفتند بو هم شدیدتر میشد .
Y:الان دیگه منم دارم بوی گند رو حس می کنم
رفتند پایین تا به انتهای پله ها رسیدند . چند نفر داشتند پچ پچ می کردند .
حالا بگو کی بودن؟«خانواده فرانک»
اونها میخواستند بخاطر مادارا بیمارستان را منفجر کنند .
یاماتو یک قدم برداشت اما پایش گیر کرد به سرم و با کاکاشی از پله ها افتادند .
D: به به شما کی باشین ؟ اها یادم اومد تو همون معلم ورزشی که اونروز جرس دادم
M:چه شجاع
(فعلا D و M به معنای mom و dadهستش)
K:خوبه بیام جرت ایییییی
M:هه ، با این وضعیتت حتی نمی تونی کاغذ جر بدی
و تهش یک خنده چندشی کرد .
Y:کاکاشی فکر نکنم الان وقت قرار را بر فرار ترجیح دادن باشه
کاکاشی یک نگاهی به اطراف کرد و ‌وقتی دید که ۳۰ به ۲ هستش و خودش هم وضعیت خوبی ندارد جواب داد:
K:حالا حداقل ارفاق کنین
دیدگاه ها (۰)

پروف عوض شد

پارت ۷هاشیراما با عجله داشت به سمت بیمارستان می‌رفت . همانطو...

ناروتو از شدت ضربات از هوش رفته بود . گارا سعی داشت کمک کند ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۸ : زمزمه‌های آزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط