پارت ۱۹ — چند روز در روستا
پارت ۱۹ — چند روز در روستا
یونگی مجبور شد چند روز در روستا بماند.
برای کسی مثل او، ماندن و کاری نکردن تقریباً غیرممکن بود.
صبح روز بعد، وقتی یورا برای بردن آب بیرون رفت، او را دید که کنار اصطبل ایستاده و با یکی از سربازها دربارهی وضعیت راه صحبت میکند.
یورا نزدیک شد.
«دکتر گفت استراحت کنی.»
یونگی بدون اینکه برگردد گفت: «استراحت میکنم.»
یورا به شمشیری که کنارش بود نگاه کرد.
«این اسمش استراحته؟»
یونگی بالاخره برگشت.
«دارم حرف میزنم.»
«با شمشیرت؟»
یونگی لحظهای ساکت ماند.
«با سربازم.»
یورا خندید.
«خیلی خب. من اشتباه کردم.»
و خواست رد شود که یونگی گفت:
«یورا.»
ایستاد.
«ممنون بابت دیشب.»
این بار لحنش کاملاً جدی بود.
یورا گفت: «خواهش میکنم.»
بعد کمی مکث کرد.
«ولی یه سؤال.»
«چی؟»
«چرا خودت رفتی وسط اون درگیری؟»
یونگی نگاهش را به سمت جاده برد.
«چون افراد من اونجا بودن.»
«این جواب کافی نیست.»
«برای من هست.»
یورا چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«وقتی مسئولیت آدمهایی با توئه، نمیتونی از دور دستور بدی و خودت کنار بایستی.»
یورا برای چند لحظه به او نگاه کرد.
حالا بهتر میفهمید چرا سربازها اینقدر به او احترام میگذاشتند.
نه فقط به خاطر اسم خاندانش.
به خاطر اینکه خودش هم همان خطری را قبول میکرد که از دیگران انتظار داشت.
از آن روز، یورا بیشتر در روستا میماند و گاهی برای زخمیها کمک میکرد.
نه فقط یونگی.
برای همه.
و همین باعث شد کمکم مردم روستا او را بشناسند.
یونگی هم بیشتر اوقات مشغول کار خودش بود.
گاهی دربارهی وضعیت راه با یورا حرف میزدند، گاهی دربارهی چیزهای کاملاً معمولی.
اما هیچکدام عجلهای برای نزدیکتر شدن نداشتند.
یک روز عصر، یونگی نقشهای را روی میز گذاشت.
«میخوام فردا مسیر شمالی رو بررسی کنم.»
یورا گفت: «هنوز زخمت خوب نشده.»
«میدونم.»
«پس نرو.»
یونگی نگاهش کرد.
«دستور میدی؟»
یورا خیلی جدی گفت:
«آره.»
یونگی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد برای اولین بار، بدون بحث کردن گفت:
«باشه. فردا نمیرم.»
یورا با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«فقط برای یک روز.»
یورا لبخند زد.
«همینم غنیمته.»
و هیچکدام نفهمیدند همین گفتوگوهای ساده، آرامآرام فاصلهای را از بین میبرد که در اولین برخوردشان آنقدر زیاد به نظر میرسید.
یونگی مجبور شد چند روز در روستا بماند.
برای کسی مثل او، ماندن و کاری نکردن تقریباً غیرممکن بود.
صبح روز بعد، وقتی یورا برای بردن آب بیرون رفت، او را دید که کنار اصطبل ایستاده و با یکی از سربازها دربارهی وضعیت راه صحبت میکند.
یورا نزدیک شد.
«دکتر گفت استراحت کنی.»
یونگی بدون اینکه برگردد گفت: «استراحت میکنم.»
یورا به شمشیری که کنارش بود نگاه کرد.
«این اسمش استراحته؟»
یونگی بالاخره برگشت.
«دارم حرف میزنم.»
«با شمشیرت؟»
یونگی لحظهای ساکت ماند.
«با سربازم.»
یورا خندید.
«خیلی خب. من اشتباه کردم.»
و خواست رد شود که یونگی گفت:
«یورا.»
ایستاد.
«ممنون بابت دیشب.»
این بار لحنش کاملاً جدی بود.
یورا گفت: «خواهش میکنم.»
بعد کمی مکث کرد.
«ولی یه سؤال.»
«چی؟»
«چرا خودت رفتی وسط اون درگیری؟»
یونگی نگاهش را به سمت جاده برد.
«چون افراد من اونجا بودن.»
«این جواب کافی نیست.»
«برای من هست.»
یورا چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«وقتی مسئولیت آدمهایی با توئه، نمیتونی از دور دستور بدی و خودت کنار بایستی.»
یورا برای چند لحظه به او نگاه کرد.
حالا بهتر میفهمید چرا سربازها اینقدر به او احترام میگذاشتند.
نه فقط به خاطر اسم خاندانش.
به خاطر اینکه خودش هم همان خطری را قبول میکرد که از دیگران انتظار داشت.
از آن روز، یورا بیشتر در روستا میماند و گاهی برای زخمیها کمک میکرد.
نه فقط یونگی.
برای همه.
و همین باعث شد کمکم مردم روستا او را بشناسند.
یونگی هم بیشتر اوقات مشغول کار خودش بود.
گاهی دربارهی وضعیت راه با یورا حرف میزدند، گاهی دربارهی چیزهای کاملاً معمولی.
اما هیچکدام عجلهای برای نزدیکتر شدن نداشتند.
یک روز عصر، یونگی نقشهای را روی میز گذاشت.
«میخوام فردا مسیر شمالی رو بررسی کنم.»
یورا گفت: «هنوز زخمت خوب نشده.»
«میدونم.»
«پس نرو.»
یونگی نگاهش کرد.
«دستور میدی؟»
یورا خیلی جدی گفت:
«آره.»
یونگی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد برای اولین بار، بدون بحث کردن گفت:
«باشه. فردا نمیرم.»
یورا با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«فقط برای یک روز.»
یورا لبخند زد.
«همینم غنیمته.»
و هیچکدام نفهمیدند همین گفتوگوهای ساده، آرامآرام فاصلهای را از بین میبرد که در اولین برخوردشان آنقدر زیاد به نظر میرسید.
- ۱۳۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط