🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
#پارت صد ونه



آریا:
مثله اینکه کسی با اومدن باآنیتا مشکلی نداشت وبرعکس تصورم از اومدنش استقبالم کردن مخصوصا گلین وگیسوکه دورورش بودن وسعی می کردن اون احساس غریبی نکنه
گیسو یه سینی چای آورد وبه همه تعارف کرد نمی دونم چرا از نزدیک شدنش به خودم ویا برعکس یه حس دلشوره می گرفتم وقتی دیدم مقابلم خم شده تا چای بردارم سرمو بلند کردم نگاش گردم بر عکس همیشه نگاهش بی تفاوت بود یه چای برداشتم وزیر لب تشکر کردم
- آریا..
برگشتم یاشار رو نگاه گردم آروم گفت : به من چای نداد
چای رو گرفتم مقابلش ازم گرفت ونگاهش رو به آقا جون دوخت که داشت حرف می زدهنوزم با یاشار حرف نزده بودم وقتی دید نگاش می کنم آروم گفت : هوم...
- حرف بزنیم یاشار
یاشار: بزنیم ...ولی درمورد چی
- بیا
بلند شدم رفتم بیرون تو تراس منتظر موندم یاشارم اومد ورو صندلی راحتی نشست ومشغول خوردندچای اش شد خیلی بی تفاوت نگام کرد وگفت : میشنوم
- یاشار میشه دلیل رفتارت رو با گیسو بگی ...
متعجب گفت : چیکار کردم ؟
- منظورم اون روز تو اتاقمه
پوزخندی زدوگفت : من که چیزی نگفتم
- گفتی یاشار
یاشار اخم کرد نگام کرد وگفت : از کی تاحالا وکیل گیسو خانم شدی به قول خودت اون بچه
- من از طرف خودم گیسو وگلین حرف می زنم یاشار بهتره منطقی حرف بزنیم دلیل اون رفتارت وحرفات
بلند شد وگفت : فکر کنم خودت بهتر فهمیده باشی ..
بعدم نگاهش رو ازم دزدید ورفت داخل خونه دستامو زیر بغلم گرفتم وبه آسمون خیره شدم
- چی شد آریا؟
برگشتم گلین رو نگاه کردم وگفتم : چی ؟!
لبخندی زد وگفت : حرفات با یاشار به کجا رسید؟
- نمی دونم جواب سربالا داد
گلین : تو میگی اون به گیسو حسی داره
برگشتم نگاش کردم وگفتم : گفتم که نمی دونم
گلین: ‌ولی می دونی گیسو به تو خیلی علاقه داره
اخم کردم وگفتم: گلین دیگه این حرف رو تکرار نکن گیسو بچه اس نمی فهمه تو تکرارش نکن
سرشو پایین انداخت وزیر لب چیزی گفت ورفت داخل بی حوصله برگشتم داخل که همزمان عمه بلند شد وگفت : ما دیگه میریم دیروقته محمودم صبح کلی کار داره
یاشین ونامزادشم آماده رفتن شدن بابا ومامانم بلند شدن وهمه با هم رفتن حتا یاشار که نگاهش رو از من می دزدید
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋#پارت صد وده....گیسو: آقا جون داشت باهاش حرف می ز...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدویازدهگیسو:آروم گفتم : خب نه ...چند قدم ب...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وهشت ....گیسو:عصبی نگاش کردم وگفتم : تو ...

🦋گیسوی شب🦋پارت صد وهفت...گیسو: بودن پایین اتاق قبلی آریا با ...

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

part6🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»صبح، هوا خا...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط