سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم p
سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم « p¹ »
یه توضیح کوتاه قبل شروع : اینجا هنوز دابی اعتراف نکرده بود که پسر اندوور یا سخت بنیاد هستش .
از زبان لیلیا :
خیلی وقته از اون آتیش سوزی میگذره و انتقام کل وجودم رو فرا گرفته هر روز ساعتای ۲ ظهرگاه به قبرستون میرم همونجایی که الان شده خونه ی آخرین نور امیدم .
امروز هم میخواستم برم به قبرستون پس مدارک رو سریعا درست کردم و روی میز قرار دادم و رفتم توی رختکن و یه پیراهن مشکی پوشیدم و موهامو دو طرفه بافتم و از رختکن اومدم بیرون و به سمت سالن قدم برداشتم که دستی شونم رو گرفت و صدای کوتاهی شنیدم اه درسته هاکس بود .
هاکس : لیلیا انقدر زود میری؟
کمی متعجب شدم اون میدونست کجا میرم و باز پرسید پس یه جواب بیشتر نداشتم : اره زود برمیگردم
قیافه ی هاکس کمی سرد بود انگار از این اوضاع ناراضی بود پس شروع به حرف زدن کرد : اتفاقی اگه برات بیوفته چی؟ مواظب خودت باش دختر
لبخندی بهش زدم که سایه ای روی سایه هردومون افتاد میدونستم خودشه ازش متنفر بودم اما باید ظاهرمو حفظ میکردم و به طرف صاحب سایه برگشتیم و گفتم : سلام آقای سخت بنیاد
هاکس : اوه سلام سخت بنیاد
از زبان نویسنده :
اون اخم همیشگیش رو نداشت انگار واقعا پشیمون بود و نمیتونست توی چشمای لیلیا نگاه کنه با کلی سختی نگاهش رو به نگاه لیلیا دوخت و گفت : این دفعه داری زودتر میری
لیلیا : زودتر هم برمیگردم اگه الان بزارید دیگه مرخص شم
سخت بنیاد نگاهشو به بیرون داد : باشه و مواظب باش
لیلیا بدون هیچ پاسخی آژانس رو ترک کرد و با سرعتی خیلی سریع به هوا پرید از روی دیوار ها به اینور اونور میپرید و به سمت قبرستون میدوید و از اون پایین افرادی که هوادار لیلیا بودن براش دست تکون میدادن .
بعد از چندین دقیقه به قبرستون رسید و روی زمین فرود اومد و نفس نفس میزد و تند تند به سمت قبر تویا قدم برداشت و وقتی رسید آروم گفت : سلام تویا.. من اومدم
با غمی که هیچوقت درمان نمیشد روی زمین کنارقبر نشست و چون دامن پیراهنش تا روی زانوش بود نشستن براش راحت بود ، دستشو روی زیپ نیم بوت های مشکیش کشید و خاکشونو برداشت و تمیزشون کرد و اروم دوباره دهن باز کرد : امروز کارمو زودتر تموم کردم راستش دلم برات تنگ شده بود توچی توهم دلت برام تنگ شده بود؟.. ، هی تویای مغرور یه چیزی بگو لطفا..
کمی بغض کرد و نتونست جلوی خودشو بگیره پس شروع کرد به اشک ریختن ، و موهای بلند و طلاییش توی نسیم ظهرگاهی میرقصیدن .
از زبان دابی : خیلی وقته که لیلیا رو زیر نظر دارم اون همیشه میاد سر قبر من .. واقعا زیباست اون تنها کسیه که منو یادش میاد ، اما بعضی وقتا واقعا ازش متنفر میشم بخاطر اون پرنده ای که خیلی بهش نزدیکه ( اشاره به شاهین یا همون هاکس ) دلم میخواد زنده زنده اون هاکس رو بسوزونم واقعا رو مخه اینکه چطور به لیلیام نگاه میکنه یا چقدر باهم صمیمی شدن ، هیچوقت یادم نمیره اولین مبارزه ای که با لیلیا داشتم رو ...
بچها ادامه جا نمیشد توی پست بعد میزارمش
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#شاهین
یه توضیح کوتاه قبل شروع : اینجا هنوز دابی اعتراف نکرده بود که پسر اندوور یا سخت بنیاد هستش .
از زبان لیلیا :
خیلی وقته از اون آتیش سوزی میگذره و انتقام کل وجودم رو فرا گرفته هر روز ساعتای ۲ ظهرگاه به قبرستون میرم همونجایی که الان شده خونه ی آخرین نور امیدم .
امروز هم میخواستم برم به قبرستون پس مدارک رو سریعا درست کردم و روی میز قرار دادم و رفتم توی رختکن و یه پیراهن مشکی پوشیدم و موهامو دو طرفه بافتم و از رختکن اومدم بیرون و به سمت سالن قدم برداشتم که دستی شونم رو گرفت و صدای کوتاهی شنیدم اه درسته هاکس بود .
هاکس : لیلیا انقدر زود میری؟
کمی متعجب شدم اون میدونست کجا میرم و باز پرسید پس یه جواب بیشتر نداشتم : اره زود برمیگردم
قیافه ی هاکس کمی سرد بود انگار از این اوضاع ناراضی بود پس شروع به حرف زدن کرد : اتفاقی اگه برات بیوفته چی؟ مواظب خودت باش دختر
لبخندی بهش زدم که سایه ای روی سایه هردومون افتاد میدونستم خودشه ازش متنفر بودم اما باید ظاهرمو حفظ میکردم و به طرف صاحب سایه برگشتیم و گفتم : سلام آقای سخت بنیاد
هاکس : اوه سلام سخت بنیاد
از زبان نویسنده :
اون اخم همیشگیش رو نداشت انگار واقعا پشیمون بود و نمیتونست توی چشمای لیلیا نگاه کنه با کلی سختی نگاهش رو به نگاه لیلیا دوخت و گفت : این دفعه داری زودتر میری
لیلیا : زودتر هم برمیگردم اگه الان بزارید دیگه مرخص شم
سخت بنیاد نگاهشو به بیرون داد : باشه و مواظب باش
لیلیا بدون هیچ پاسخی آژانس رو ترک کرد و با سرعتی خیلی سریع به هوا پرید از روی دیوار ها به اینور اونور میپرید و به سمت قبرستون میدوید و از اون پایین افرادی که هوادار لیلیا بودن براش دست تکون میدادن .
بعد از چندین دقیقه به قبرستون رسید و روی زمین فرود اومد و نفس نفس میزد و تند تند به سمت قبر تویا قدم برداشت و وقتی رسید آروم گفت : سلام تویا.. من اومدم
با غمی که هیچوقت درمان نمیشد روی زمین کنارقبر نشست و چون دامن پیراهنش تا روی زانوش بود نشستن براش راحت بود ، دستشو روی زیپ نیم بوت های مشکیش کشید و خاکشونو برداشت و تمیزشون کرد و اروم دوباره دهن باز کرد : امروز کارمو زودتر تموم کردم راستش دلم برات تنگ شده بود توچی توهم دلت برام تنگ شده بود؟.. ، هی تویای مغرور یه چیزی بگو لطفا..
کمی بغض کرد و نتونست جلوی خودشو بگیره پس شروع کرد به اشک ریختن ، و موهای بلند و طلاییش توی نسیم ظهرگاهی میرقصیدن .
از زبان دابی : خیلی وقته که لیلیا رو زیر نظر دارم اون همیشه میاد سر قبر من .. واقعا زیباست اون تنها کسیه که منو یادش میاد ، اما بعضی وقتا واقعا ازش متنفر میشم بخاطر اون پرنده ای که خیلی بهش نزدیکه ( اشاره به شاهین یا همون هاکس ) دلم میخواد زنده زنده اون هاکس رو بسوزونم واقعا رو مخه اینکه چطور به لیلیام نگاه میکنه یا چقدر باهم صمیمی شدن ، هیچوقت یادم نمیره اولین مبارزه ای که با لیلیا داشتم رو ...
بچها ادامه جا نمیشد توی پست بعد میزارمش
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#شاهین
- ۵.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط