ای عزیز دیوانه‌ام نادیده مجنونت شدم

ای عزیز دیوانه‌ام نادیده مجنونت شدم
جان‌خود راس وختم مستانه معشوقت شدم

در کنار پنجره بنشسته‌ام با تاب و تب
چون‌مرا افسون‌نمودی مست‌چشمانت شدم

در سیاهی‌های شب مهتاب دنیایم شدی
چون قمر در عقرب آن قد و بالایت شدم

آن نگاه مست تو دیوانه گرداند مرا
می کجا، خم کو وساقی، ساغر جامت شدم

ای که بر هجرت وجودم رفته بر تاراج یار
گربمیرم ازغمت شک نیست پریشانت شدم
دیدگاه ها (۲)

از غـــــم تقاضا ڪرده ام ازخــود گریز...

سروده ام غزلی از تو عاشقانه گُلمببین برای تو گفتم چه شاعرانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط