« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 24
ویوی لیانا:
جونگکوک گفت که بهتره زودتر به اون جا برویم و من هم قبول کردم و بعد هم راه افتادیم .
( پرش زمانی به سه ساعت بعد )
باران آرامی میبارید.
ماشین در جادهای باریک و خلوت پیش میرفت.
آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود ما را به روستایی کوچک در نزدیکی ساحل رسانده بود.
جایی که انگار زمان در آن متوقف شده بود.
نگاهم را از پنجره بیرون دوختم.
جونگکوک سکوت کرده بود.
از وقتی از انبار فرار کرده بودیم، تقریباً هیچ حرفی نزده بود.
بالاخره تاب نیاوردم.
لیانا: چرا اون مرد رو کشتن ؟
جونگکوک نگاهش را از جاده برنداشت.
جونگکوک: چون چیزی میدونست.
لیانا: و حالا ما هم داریم همون چیز رو پیدا میکنیم.
فکش منقبض شد.
اما چیزی نگفت.
همین سکوتش باعث شد بیشتر نگران شوم.
( پرش زمانی به نیم ساعت بعد )
جلوی خانهای قدیمی توقف کردیم.
خانهای چوبی در نزدیکی صخرههای ساحلی.
پنجرهها بسته بودند.
و هیچ نشانهای از زندگی دیده نمیشد.
از ماشین پیاده شدم.
قلبم بیوقفه میکوبید.
حس عجیبی داشتم.
انگار جواب تمام سؤالهایم پشت آن در بود.
به سمت خانه رفتم.
اما درست قبل از رسیدن، جونگکوک بازویم را گرفت.
جونگکوک: صبر کن.
لیانا: چی شده؟
با اشاره به زمین کنار ایوان نشانم داد.
رد پا.
چندین رد پا.
و همهشان تازه بودند.
نگاهم تار شد.
یعنی کسی قبل از ما اینجا آمده بود.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون کشید.
جونگکوک: پشت سرم بمون.
به آرامی وارد خانه شدیم.
صدای لولاهای زنگزده در پیچید.
فضا تاریک بود.
بوی نم و چوب قدیمی همه جا را پر کرده بود.
چند قدم جلوتر رفتم.
و ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد.
عکس.
روی دیوار.
عکس قدیمی سه مرد.
یکی از آنها را شناختم.
پدرم.
نفر دوم...
دوشیک.
اما نفر سوم را هرگز ندیده بودم.
اخم کردم.
لیانا: این کیه؟
جونگکوک نزدیک شد.
وقتی عکس را دید، چشمانش برای لحظهای گشاد شد.
لیانا: میشناسیش؟
قبل از اینکه جواب بدهد، صدایی از طبقه بالا شنیده شد.
تق!
هر دو فوراً برگشتیم.
کسی آن بالا بود.
جونگکوک بیصدا به سمت پلهها حرکت کرد.
من هم پشت سرش رفتم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
پله آخر را رد کردیم.
در انتهای راهرو، دری نیمهباز دیده میشد.
نور ضعیفی از داخل اتاق بیرون میآمد.
جونگکوک در را با پا باز کرد.
هر دو اسلحههایمان را بالا آوردیم.
اما...
خشکم زد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی در وسط قرار داشت.
و روی آن...
یک نوار ضبط صوت.
نگاهی با جونگکوک رد و بدل کردم.
بعد جلو رفتم.
دکمه پخش را زدم.
صدای خشخش کوتاهی آمد.
و بعد صدای مردی پخش شد.
صدایی پیر و خسته.
اما واضح.
کانگ دوشیک.
دوشیک: اگر این نوار به دست لیانا رسیده... یعنی بالاخره پیدام کردی.
نفسم بند آمد.
دوشیک ادامه داد:
دوشیک: اول باید یه چیز رو بدونی...
من مادرت رو نکشتم.
چشمهایم از تعجب باز شد.
دوشیک: اما کسی که این کار رو کرد، هنوز زندهست.
و اون از همه ما نزدیکتره...
خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
ناگهان صدای شلیک بلندی از پایین خانه آمد.
بنگ!
بعد صدای شکستن شیشه.
جونگکوک فوراً برگشت.
جونگکوک: لعنتی...
و در همان لحظه صدای قدمهای چند نفر از طبقه پایین به گوش رسید.
آنها خانه را پیدا کرده بودند.
و این بار...
برای کشتن آمده بودند.
( پارت هدیه )
Part 24
ویوی لیانا:
جونگکوک گفت که بهتره زودتر به اون جا برویم و من هم قبول کردم و بعد هم راه افتادیم .
( پرش زمانی به سه ساعت بعد )
باران آرامی میبارید.
ماشین در جادهای باریک و خلوت پیش میرفت.
آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود ما را به روستایی کوچک در نزدیکی ساحل رسانده بود.
جایی که انگار زمان در آن متوقف شده بود.
نگاهم را از پنجره بیرون دوختم.
جونگکوک سکوت کرده بود.
از وقتی از انبار فرار کرده بودیم، تقریباً هیچ حرفی نزده بود.
بالاخره تاب نیاوردم.
لیانا: چرا اون مرد رو کشتن ؟
جونگکوک نگاهش را از جاده برنداشت.
جونگکوک: چون چیزی میدونست.
لیانا: و حالا ما هم داریم همون چیز رو پیدا میکنیم.
فکش منقبض شد.
اما چیزی نگفت.
همین سکوتش باعث شد بیشتر نگران شوم.
( پرش زمانی به نیم ساعت بعد )
جلوی خانهای قدیمی توقف کردیم.
خانهای چوبی در نزدیکی صخرههای ساحلی.
پنجرهها بسته بودند.
و هیچ نشانهای از زندگی دیده نمیشد.
از ماشین پیاده شدم.
قلبم بیوقفه میکوبید.
حس عجیبی داشتم.
انگار جواب تمام سؤالهایم پشت آن در بود.
به سمت خانه رفتم.
اما درست قبل از رسیدن، جونگکوک بازویم را گرفت.
جونگکوک: صبر کن.
لیانا: چی شده؟
با اشاره به زمین کنار ایوان نشانم داد.
رد پا.
چندین رد پا.
و همهشان تازه بودند.
نگاهم تار شد.
یعنی کسی قبل از ما اینجا آمده بود.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون کشید.
جونگکوک: پشت سرم بمون.
به آرامی وارد خانه شدیم.
صدای لولاهای زنگزده در پیچید.
فضا تاریک بود.
بوی نم و چوب قدیمی همه جا را پر کرده بود.
چند قدم جلوتر رفتم.
و ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد.
عکس.
روی دیوار.
عکس قدیمی سه مرد.
یکی از آنها را شناختم.
پدرم.
نفر دوم...
دوشیک.
اما نفر سوم را هرگز ندیده بودم.
اخم کردم.
لیانا: این کیه؟
جونگکوک نزدیک شد.
وقتی عکس را دید، چشمانش برای لحظهای گشاد شد.
لیانا: میشناسیش؟
قبل از اینکه جواب بدهد، صدایی از طبقه بالا شنیده شد.
تق!
هر دو فوراً برگشتیم.
کسی آن بالا بود.
جونگکوک بیصدا به سمت پلهها حرکت کرد.
من هم پشت سرش رفتم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
پله آخر را رد کردیم.
در انتهای راهرو، دری نیمهباز دیده میشد.
نور ضعیفی از داخل اتاق بیرون میآمد.
جونگکوک در را با پا باز کرد.
هر دو اسلحههایمان را بالا آوردیم.
اما...
خشکم زد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی در وسط قرار داشت.
و روی آن...
یک نوار ضبط صوت.
نگاهی با جونگکوک رد و بدل کردم.
بعد جلو رفتم.
دکمه پخش را زدم.
صدای خشخش کوتاهی آمد.
و بعد صدای مردی پخش شد.
صدایی پیر و خسته.
اما واضح.
کانگ دوشیک.
دوشیک: اگر این نوار به دست لیانا رسیده... یعنی بالاخره پیدام کردی.
نفسم بند آمد.
دوشیک ادامه داد:
دوشیک: اول باید یه چیز رو بدونی...
من مادرت رو نکشتم.
چشمهایم از تعجب باز شد.
دوشیک: اما کسی که این کار رو کرد، هنوز زندهست.
و اون از همه ما نزدیکتره...
خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
ناگهان صدای شلیک بلندی از پایین خانه آمد.
بنگ!
بعد صدای شکستن شیشه.
جونگکوک فوراً برگشت.
جونگکوک: لعنتی...
و در همان لحظه صدای قدمهای چند نفر از طبقه پایین به گوش رسید.
آنها خانه را پیدا کرده بودند.
و این بار...
برای کشتن آمده بودند.
( پارت هدیه )
- ۱.۱k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط