دختره کوچیکی هرروز پیاده تامدرسه میرفت وبرمیگشت یه روزکه
دختره کوچیکی هرروز پیاده تامدرسه میرفت وبرمیگشت یه روزکه داشت میرفت مدرسه هواابری شده بود توراه برگشت طوفان شدیدی شروع شد بارون بارعدبرقهای وحشتناکی شروع به باریدن کردمامانش ترسید باماشینش دونبالش رفت توراه خونه دید دخترش داره برمیگرده باهررعدوبرق سرشوبالا میگره وروبه آسمون میخنده مامانش میپرسه چرا اینجوری میکنی میگه چون خداداره ازم عکس میگیره میخوام قشنگ بیوفتم .پس توی طوفان زندگی لبخند بزنیم خداکنارمونه.
- ۳۹۲
- ۱۱ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط