P4

P4
ویو یونا:میدونستم که منظورش چیه
اون بیرون رفتنی شامش رو هم بیرون میخورد
شروع کردم به گذاشتن شام

ویو جونگکوک: با سوک یون رفتیم شهربازی سوار یکی از وسایلا شدیم
با بالا رفتنش هم زمان با هم جیغ میکشیدم شرط میبندم دو سه روز نمیتونم بخونم
هنجرم داشت پاره میشد
رفتیم سمت یکی از مغازه ها بستنی خریدم نشستیم رو صندلی ها شروع کردیم به خوردن چشمم به بقیه بچه ها افتاد داشتن با ارامش میخوردن
اما بچه من مثل ندیده ها داشت بستنی میخورد
جونگکوک:سوک یونا اروم تر بخور

سوک یون:بابایی تو مگه اینجوری نمیخوری؟؟*با دهن پر

جونگکوک:چی؟؟؟

سوک یون:همیشه تو خونه اینجوری میخوری حتی در بستنس رو لیس زدی خودم دیدم

جونگکوک:اونجا خونه هس بچه

سوک یون:خونه جزو این دنیا هس مگه نه منم راحتم

جونگکوک:وای خدا دیگه نمیکشم
به مامانش رفته دیگه

اخرای شب بود چشمای شوک یون داشت بسته میشد
نقشم عملی شده بود خدایا شکرت یه شب با زنم تنهام
سوار ماشین شدیم سمت خونه حرکت کردیم
وارد خونه شدیم

سوک یون:سلام مامانییی عشقت اومد*با صدای بلند(به خدا برادر من اینجوریه سه سالش هس مامانم بهش گفتنی بله برمیخوره بهش باید مامانم بگه عشق گلم😂🗿💔)

یونا:سلام عشق مامانی

جونگکوک:یه عشقی بهت شب نشون بدما*زیر لب

یونا:برید لباساتون رو عوض کنید بیاید سر میز غذا حاضره

*بعد از اینکه لباساشون رو عوض کردن اومدن سر میز

*پارت بعد اصمات داره ولی بخدا روم نمیشه😂😂🤦‍♀🤦‍♀

۱۸ لایک
۶کامنت
دیدگاه ها (۱۶)

تخم سگ فاکک😂😂

p9سانا:اول بابایی من باید دو بسته نودل بپزه جیمین:دو بسته؟مس...

تو نگاهش فحش خاصی بود😂✌

P2یونا:خب بسه بیاید بریم صبحونه*خندهجونگکوک و سوک یون رفتن ر...

P1 ویو جونگکوک:صبح از خواب پاشدم مثل سوک یون(پسرش*۳ سالش هس)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط