پارت دهم | پایان بازی

پارت دهم | پایان بازی

صدای آن مرد هنوز در عمارت می‌پیچید.

«بازی هنوز تمام نشده.»

جونگ‌کوک اسلحه‌اش را محکم در دست گرفت.

ات کنار او ایستاده بود.

این بار هیچ‌کدام عقب نکشیدند.

جونگ‌کوک آرام گفت:

«این دفعه با هم تمومش می‌کنیم.»

ات سر تکان داد.

«با هم.»

---

چند ساعت بعد، هر دو مقابل مردی ایستاده بودند که سال‌ها پشت تمام اتفاقات پنهان شده بود.

مشاور قدیمی خانواده.

مردی که جنگ دو خانواده را شروع کرده بود، پدر جونگ‌کوک را فریب داده بود و مرگ مادر جونگ‌کوک را به گردن خانواده‌ی ات انداخته بود.

جونگ‌کوک با خشم گفت:

«چرا؟»

مرد لبخند زد.

«قدرت.»

ات پرسید:

«پس همه‌ی این سال‌ها... همه‌ی نفرت‌ها...»

«فقط یک بازی بود.»

جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.

«و ازدواج ما؟»

مرد خندید.

«تنها چیزی بود که نتونستم پیش‌بینی کنم.»

ات اخم کرد.

«چی رو؟»

«اینکه شما واقعاً عاشق هم بشید.»

سکوت.

جونگ‌کوک به ات نگاه کرد.

ات هم نگاهش کرد.

و هر دو لبخند زدند.

مرد فهمید بازی را باخته است.

چون دیگر نمی‌توانست از نفرتشان علیه خودشان استفاده کند.

---

چند ماه بعد...

عمارت دیگر آن خانه‌ی سرد و تاریک گذشته نبود.

پنجره‌ها باز بودند.

صدای خنده‌ی ات در راهروها می‌پیچید.

جونگ‌کوک وارد سالن شد.

ات روی مبل نشسته بود و مشغول خواندن کتاب بود.

جونگ‌کوک گفت:

«خانم جونگ‌کوک.»

ات بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:

«بله، آقای جونگ‌کوک؟»

«هنوز فکر می‌کنی ازدواجمون بدترین اتفاق زندگیت بود؟»

ات کتاب را بست.

به او نگاه کرد و لبخند زد.

«نه.»

جونگ‌کوک نزدیک شد.

«پس بهترینش بود؟»

ات کمی فکر کرد.

«نه.»

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

«نه؟»

ات خندید.

«بهترین اتفاق زندگی من این بود که فهمیدم پشت اون قیافه‌ی عبوس، یه آدم دوست‌داشتنی قایم شده.»

جونگ‌کوک خندید.

«پس اعتراف کردی دوست‌داشتنی‌ام؟»

«زیاد خوشحال نشو.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

«دیر شده.»

ات سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«جونگ‌کوک؟»

«هوم؟»

«اگه برگردیم به روز اول...»

«بازم باهام ازدواج می‌کنی؟»

ات لبخند زد.

«این بار بدون اجبار.»

جونگ‌کوک آرام لب هایش را بوسید.

«این بار انتخاب خودمونه.»

و شاید عجیب‌ترین قسمت داستان همین بود.

دو نفری که قرار بود به خاطر اشتباهات نسل قبل از هم متنفر باشند...

در نهایت خودشان انتخاب کردند که همدیگر را دوست داشته باشند.

پایان. 🖤😭
دیدگاه ها (۰)

این رمان هم به اتمام رسید امیدوارم ازش لذت برده باشید 🖤⛓️🔥

جئون🔥❤⛓️

پارت نهم | حقیقتات پرونده را روی میز گذاشت.دست‌هایش می‌لرزید...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط