دیو و دلبر
دیو و دلبر
part:4
پایی در لا به لای در قرار گرفت و آن را هول داد آیلین که در مقابل آن جثه زوری نداشت به عقب قدم برداشت همان مردی که سر میز شام از خرید آیلین صحبت میکرد بود
مرد وقتی وارد اتاق شد در را بست و قفل کرد"کوچولو بالاخره برای خودم میشی، میدونی جئون همیشه بهترین هارو انتخاب میکنه الانم تورو انتخاب کرده، ولی جای نگرانی نیست دیگه برای منی" با هر کلمه قدمی به دختر نزدیک میشد که دختر با لبه ی تخت برخورد کرد و افتاد، مرد به رویش خیمه زد و شروع به بوسیدنش کرد هرچه دختر تقلا میکرد او را ول نمیکرد، دست برد به سمت دکمه های بلوزش و بازشان کرد لباس دختر را در آورد، حال دختر فقط یک سوتین مشکی رنگ و دامنی که به روی لباس فرمش بود تن داشت مرد هنوز دختر را وحشیانه میبوسید که صدای در آمد اما مرد دست نکشید
جونگ کوک " آیلین خوبی"
صدایی نشنید
این دفعه بلند تر گفت " آیلین " وقتی برای بار دوم صدایی نشنید با کلید یدک در را باز کرد و با صحنه ای زجر آور مواجه شد مرد را از روی دختر بلند کرد و مشتی نثار چهره ی نداشته اش کرد، به رویش نشست و بیوقفه مشت میزد که بی هوش شد دستور داد جسد نمیه جانش را ببرند و بکشند سپس دوباره به سمت اتاق آیلین رفت،
دختر پاهایش را در بقل گرفته بود و هق هق های آرامی سر میداد، هنوز سوتین بر تن داشت و نفس های نا منظم و سریع اش نشان از ترس زیادش بود جونگ کوک نزدیک تر شد"خوبی"
آیلین کمی لرزید و سرش را بالا گرفت که چند تار از موهای بلند و مشکی رنگش به دلیل خیس بودن چهره ی زیبایش به صورت کشیده با خط فک V مانندش چسبیده بودند جونگ کوک آرام نزدیک دختر شد" گریه نکن تموم شد باشه"
با شستش اشک های دختر را پاک کرد و موهایش را پشت گوشش داد " من اینجام نمیزارم اتفاقی برات بی افته خب "
دختر را به آغوش گرمش کشید،
بدن آیلین با وجود گرمای آغوش، هنوز از شدت لرزش کنترل نمیشد ادامه داد " من مثل یه محافظ ازت محافظت میکنم مثل یه مشاور باهات درد و دل میکنم فقط گریه نکن، اون الماس ها رو نریز؛ باهام صحبت کن خودتو خالی کن "
آیلین با صدایی که از ته چاه می آمد گفت" ممنونم " سپس دستانش را دور کمر باریک جونگ کوک حلقه کرد جونگ کوک نیز دستش را نوازش وار به روی کمر دختر که قسمتی از آن لخت بود میکشید دختر ادامه داد" اگه نمی اومدی الان اون عوضی هنوز روم بود و تا الان قطعا دخترونگیم و گرفته بود "با گفتن جمله ی آخر هق هق هاش بلند تر شد
جونگ کوک" نمیزارم کسی بهت صدمه بزنه کوچولو " جئون دختر را درک میکرد و برای آرام کردنش ایی حرف هارا زد،
آیلین میدانست این کلمه تحقیرآمیز است، اما در میان آن آشوب، این لحنِ آمرانه، تنها چیزی بود که به او حسِ اینکه ‘کسی مرا میبیند و مراقب من است’ را میداد
به دلیل گرمای تن جونگ کوک آیلین چشم های گرم شد و کمی بعد به خواب رفت
جونگ کوک با دید خوابیدن دختر اورا به روی تخت گذاشت و پتو را تا گردن دختر کشید بالا
_____
وارد اتاقش شد خودش را به روی تخت انداخت و کمی درباره ی اتفاقات شب فکر کرد سپس به خواب رفت
____________________________________________
آیلین با احساسِ سنگینیِ عجیبی در سر و بدنش، پلکهایش را بهسختی باز کرد…
part:4
پایی در لا به لای در قرار گرفت و آن را هول داد آیلین که در مقابل آن جثه زوری نداشت به عقب قدم برداشت همان مردی که سر میز شام از خرید آیلین صحبت میکرد بود
مرد وقتی وارد اتاق شد در را بست و قفل کرد"کوچولو بالاخره برای خودم میشی، میدونی جئون همیشه بهترین هارو انتخاب میکنه الانم تورو انتخاب کرده، ولی جای نگرانی نیست دیگه برای منی" با هر کلمه قدمی به دختر نزدیک میشد که دختر با لبه ی تخت برخورد کرد و افتاد، مرد به رویش خیمه زد و شروع به بوسیدنش کرد هرچه دختر تقلا میکرد او را ول نمیکرد، دست برد به سمت دکمه های بلوزش و بازشان کرد لباس دختر را در آورد، حال دختر فقط یک سوتین مشکی رنگ و دامنی که به روی لباس فرمش بود تن داشت مرد هنوز دختر را وحشیانه میبوسید که صدای در آمد اما مرد دست نکشید
جونگ کوک " آیلین خوبی"
صدایی نشنید
این دفعه بلند تر گفت " آیلین " وقتی برای بار دوم صدایی نشنید با کلید یدک در را باز کرد و با صحنه ای زجر آور مواجه شد مرد را از روی دختر بلند کرد و مشتی نثار چهره ی نداشته اش کرد، به رویش نشست و بیوقفه مشت میزد که بی هوش شد دستور داد جسد نمیه جانش را ببرند و بکشند سپس دوباره به سمت اتاق آیلین رفت،
دختر پاهایش را در بقل گرفته بود و هق هق های آرامی سر میداد، هنوز سوتین بر تن داشت و نفس های نا منظم و سریع اش نشان از ترس زیادش بود جونگ کوک نزدیک تر شد"خوبی"
آیلین کمی لرزید و سرش را بالا گرفت که چند تار از موهای بلند و مشکی رنگش به دلیل خیس بودن چهره ی زیبایش به صورت کشیده با خط فک V مانندش چسبیده بودند جونگ کوک آرام نزدیک دختر شد" گریه نکن تموم شد باشه"
با شستش اشک های دختر را پاک کرد و موهایش را پشت گوشش داد " من اینجام نمیزارم اتفاقی برات بی افته خب "
دختر را به آغوش گرمش کشید،
بدن آیلین با وجود گرمای آغوش، هنوز از شدت لرزش کنترل نمیشد ادامه داد " من مثل یه محافظ ازت محافظت میکنم مثل یه مشاور باهات درد و دل میکنم فقط گریه نکن، اون الماس ها رو نریز؛ باهام صحبت کن خودتو خالی کن "
آیلین با صدایی که از ته چاه می آمد گفت" ممنونم " سپس دستانش را دور کمر باریک جونگ کوک حلقه کرد جونگ کوک نیز دستش را نوازش وار به روی کمر دختر که قسمتی از آن لخت بود میکشید دختر ادامه داد" اگه نمی اومدی الان اون عوضی هنوز روم بود و تا الان قطعا دخترونگیم و گرفته بود "با گفتن جمله ی آخر هق هق هاش بلند تر شد
جونگ کوک" نمیزارم کسی بهت صدمه بزنه کوچولو " جئون دختر را درک میکرد و برای آرام کردنش ایی حرف هارا زد،
آیلین میدانست این کلمه تحقیرآمیز است، اما در میان آن آشوب، این لحنِ آمرانه، تنها چیزی بود که به او حسِ اینکه ‘کسی مرا میبیند و مراقب من است’ را میداد
به دلیل گرمای تن جونگ کوک آیلین چشم های گرم شد و کمی بعد به خواب رفت
جونگ کوک با دید خوابیدن دختر اورا به روی تخت گذاشت و پتو را تا گردن دختر کشید بالا
_____
وارد اتاقش شد خودش را به روی تخت انداخت و کمی درباره ی اتفاقات شب فکر کرد سپس به خواب رفت
____________________________________________
آیلین با احساسِ سنگینیِ عجیبی در سر و بدنش، پلکهایش را بهسختی باز کرد…
- ۱۸۸
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط