ن هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن!

ن هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن!
من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه، ساده، روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم.
آن لحظه که تو را به نام می نامیدم!
آن لحظه ای که خاکستر گذرای زمین ،
در میان موج جوشان رطوبتی سحرگاهی داشت.
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت میخواستم!
من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم،
مه آلود و غمناک، با پنجره های مسدود و تاریک
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان میشناختم.
اما تو زیستن در لحظه ها را بیاموز.
رجعتی دیگر باید؛
به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم
به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی
به باد صبح که بیدار میکند
چه نرم...چه مهربان...
و دوست داشتن به همین سادگیست.
به همین پاکی و به همین بی آلایشی.
دیدگاه ها (۱)

دلتنگیمیانِ وجودت زبانه می‌کشدوقتیتمام غروب‌های جمعه‌ای که ب...

تا تو پیدایم کنی من در انبوه شاخه های عمر گم شده ام تا مستی ...

صحبت ازپایان راه مشترک نیست حرف از باز کردن زخمی کهنه ست که ...

گوش هایم بوی حنجرۀ تو را می دهدوقتی "چهره به چهره" رو به چهر...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن!!! من میخو...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخواس...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخواس...

نادر ابراهیمی:من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخواس...

💭من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخوا...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخواس...

‌من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!من میخوا...

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکنمن می خواست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط