BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 15 🍷
ویو جونگکوک:
در اتاق ا/ت باز بود.
اما خودش...
دیگه اونجا نبود.
چند ثانیه فقط به تخت خالی خیره موندم.
گوشی‌اش روی تخت بود.
پنجره باز.
پرده‌ها با باد آرام تکون می‌خوردن.
_ «همه‌جا رو بگردید.»
صدای قدم‌های محافظ‌ها توی راهرو پیچید.
هر اتاق...
هر راهرو...
حتی حیاط عمارت.
هیچ‌کس ا/ت رو پیدا نکرد.
یکی از محافظ‌ها برگشت.
_ «رئیس، هیچ اثری ازش نیست.»
نگاهم روی پنجره موند.
_ «دوربین‌ها چی؟»
مرد مکث کرد.
_ «از ساعت ۹:۵۷ تا ۱۰:۰۳، سیستم دوربین‌های این بخش قطع بوده.»
شش دقیقه.
فقط شش دقیقه.
اما کافی بود.
_ «چه کسی مسئول سیستم امنیتی بود؟»
مرد اسم یکی از محافظ‌ها رو گفت.
چشم‌هام باریک شد.
_ «بیارینش.»
ویو ا/ت:
چشم‌هام رو به‌آرومی باز کردم.
اول چیزی نمی‌دیدم.
سقف سفید.
بوی عجیبی توی هوا بود.
سعی کردم بلند شم.
سرم کمی گیج رفت.
دستم رو به لبه‌ی تخت گرفتم و نشستم.
نگاهم رو اطراف چرخوندم.
این اتاق...
شبیه اتاق‌های عمارت جونگکوک نبود.
کوچیک بود.
قدیمی.
یک پنجره‌ی چوبی کنار دیوار بود و پرده‌ای خاکستری جلوی اون کشیده شده بود.
خواستم از تخت پایین بیام که صدای باز شدن در اومد.
دختری حدوداً سی ساله وارد اتاق شد.
چهره‌اش کاملاً ناشناس بود.
چند قدم جلو اومد.
«اینجا کجاست؟»
زن جواب نداد.
فقط یک لیوان آب روی میز گذاشت.
«تو کی هستی؟»
زن به من نگاه کرد.
_ «اسمت ا/ته، درسته؟»
قلبم فرو ریخت.
«از کجا اسم منو می‌دونی؟»
زن جواب نداد.
برگشت سمت در.
قبل از اینکه خارج بشه، ایستاد.
_ «یه نفر خیلی سال منتظر بود تا تو اینجا باشی.»
«کی؟!»
زن فقط گفت:
_ «کسی که پدرت رو می‌شناخت.»
در بسته شد.
چند ثانیه مات موندم.
پدرم؟
چرا؟
چرا هر بار که دنبال حقیقت می‌رفتم، دوباره به پدرم می‌رسیدم؟
ویو جونگکوک:
مردی که مسئول سیستم امنیتی بود، روبه‌روم ایستاده بود.
_ «دوربین‌ها چرا قطع شدن؟»
ـ «نمی‌دونم رئیس.»
یک قدم جلو رفتم.
_ «من سؤال رو دوباره نمی‌پرسم.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
ـ «سیستم از داخل اتاق کنترل خاموش شده بود.»
سکوت کردم.
_ «چه کسی وارد اتاق کنترل شد؟»
ـ «دوربین اون قسمت هم خاموش شده.»
همین کافی بود.
یکی از افراد خودم این کار رو کرده بود.
اما چه کسی؟
نگاهم رو به محافظ‌ها دوختم.
همه ساکت بودن.
یکی از آن‌ها نگاهش رو پایین انداخت.
یکی بیش از حد مضطرب بود.
و یکی...
کاملاً آرام ایستاده بود.
بیش از حد آرام.
_ «همه‌ی شما از این لحظه حق خروج از عمارت رو ندارید.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
_ «هیچ‌کس تلفنش رو خاموش نکنه.»
مکث کردم.
_ «و هیچ‌کس با بیرون تماس نگیره.»

ادامه دارد💖
پارت بعد هم ادامه ی همینه
حمایتاااا کم شده حمایت کنییید😢💖
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 15🍷(ادامه ی پارت ۱5)ویو ا/ت:زن دوباره بر...

عرررررررررررررررررررر بچه ها رمانمون رفت تو اینترنت😢🫠🫠🫠🫠🫠🫠تا...

BAD BOY LOVER 💋Part 14🍷ویو جونگکوک:ا/ت فکر می‌کرد من متوجه ت...

BAD BOY LOVER 💋Part 14 🍷(ادامه ی پارت 14)ویو ا/ت:وقتی جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط