پرده ی اتاق را کنار میزنم...ازپنجره.بیرون را نگاه میکنم..

پرده ی اتاق را کنار میزنم...ازپنجره.بیرون را نگاه میکنم.....
حالم از این دنیای لعنتی بهم میخورد،نه لبخندی در آن
است، نه عشقی نه معرفتی.پرده ی اتاق را دوباره میکشم...
باخودم میگویم:بهتر است در خانه بمانم،آن بیرون،ظلم وستم و سردی و بی عشقی
باصدای آرام دارد بیداد میکند...
دیدگاه ها (۱)

معامله p7جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.بعد لبخند کوچ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁶آتشی که از کلام من دامن دیگران را می‌گیرد؛اول ...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

وقتی آن سیاهیِ سرد و پیچ‌خورده یوکی را به خودش کشید، انگار د...

زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه

مرد بی رحم

*.the Law of Violence.*

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط