عشقدرنزدیکیقصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر

#part_4

#Jeon_victor
#jeon_rina


— «امشب، همه به تو نگاه می‌کردند... انگار از همین حالا تاج را بر سرت گذاشته‌اند.»

تهیونگ با صدایی پایین گفت:
— «و من در تمام آن لحظات، فقط دنبال تو می‌گشتم.»

لب‌های اگاتا لرزید، اما لبخند نزد.
— «پرنسس زیباست.»

تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.
— «او مؤدب است. آرام است. و... من از او بدم نیامد.»
این را با سختی گفت، گویی اعتراف به چیزی تلخ بود.
— «اما این هیچ چیز را عوض نمی‌کند.»

اگاتا آهسته پلک بست؛ انگار همان جمله، هم زخمش زده بود و هم تسلایش داده بود.
— «بعضی چیزها حتی اگر عوض هم نشوند، باز آدم را می‌ترسانند، تهیونگ.»

تهیونگ دستش را پیش برد و فقط برای لحظه‌ای کوتاه، نوک انگشتان او را لمس کرد.
لمسی کوتاه، پنهانی، ممنوع.
— «اگر می‌توانستم، تمام این قصر را با یک جمله ویران می‌کردم، فقط برای این‌که مجبور نباشم تو را این‌طور ببینم.»

اگاتا با چشمانی براق به او نگاه کرد.
— «اما تو این کار را نمی‌کنی. چون تو، تهیونگی هستی که حتی وقتی قلبش می‌سوزد، باز هم برای وظیفه‌اش می‌ایستد.»

صدای قدم‌هایی از دور آمد و هر دو بی‌اختیار فاصله گرفتند.
پیش از آن‌که بروند، اگاتا خیلی آرام گفت:
— «مواظب قلبت باش، شاهزاده.»

و تهیونگ، در تاریکی آن راهرو، با صدایی که بیشتر شبیه درد بود تا کلمه، پاسخ داد:
— «قلب من سال‌هاست دست تو مانده.»

---

جشن، نزدیک نیمه‌شب، سرانجام به پایان رسید. مهمانان یکی‌یکی تالار را ترک کردند و دربار، پس از آن‌همه هیاهو، کم‌کم در سکوت فرو رفت. طبق تصمیم رسمی خاندان سلطنتی، **خانواده‌ی الیزابت قرار بود تا روز عروسی، چند شبی در قصر بمانند**؛ موضوعی که برای همه نشانه‌ی قطعی‌شدن این پیوند سیاسی بود.

تهیونگ، خسته از لبخندهای اجباری و تعظیم‌های بی‌روح، به اتاق خود بازگشت.
شب، پشت پنجره‌های بلند قصر، سرد و سنگین بود. او شمعی روشن کرد، پشت میز چوب گردویش نشست و کاغذی سپید پیش روی خود گذاشت. چند لحظه فقط به سفیدی کاغذ خیره ماند، انگار دلش نمی‌آمد رنج را دوباره به واژه تبدیل کند.

اما سرانجام قلم را برداشت و برای **اگاتا** نوشت:

> **«آگاتای من، میلیشکا...**
> امشب، تمام قصر در نور و موسیقی غرق بود، اما برای من، همه‌چیز بی‌روح می‌گذشت چون تو آن‌سوی تالار ایستاده بودی و من حق نداشتم نامت را حتی در نگاهم صدا بزنم.
>
> الیزابت دختری مؤدب و نجیب است. شاید او نیز، مانند من، اسیر تصمیم‌هایی‌ست که دیگران برایش گرفته‌اند. و همین، اندوه این شب را بیشتر می‌کند.
>
> اما بگذار حقیقتی را که هیچ تاجی نمی‌تواند خاموشش کند، دوباره برایت بنویسم:
> تو، دوشا مایای منی... روح من.
> تو، سولنیشکای منی... آفتاب سردترین روزهای من.
> و اگر روزی همه‌ی این قصرها، این نام‌ها و این شکوه فرو بریزند، باز هم آخرین چیزی که در قلب من خواهد ماند، نام توست.
>
> نمی‌دانم سرنوشت با ما چه خواهد کرد، اما می‌دانم که دوست‌داشتن تو، تنها حقیقت زندگی من است.
>
> — همیشه از آنِ تو،
> تهیونگ»**

وقتی نامه تمام شد، تهیونگ برای چند لحظه سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست. شعله‌ی شمع آرام می‌سوخت و سایه‌ی او را بر دیوار می‌لرزاند؛ سایه‌ی مردی که میان تاج و عشق، ایستاده بود و هیچ‌کدام را بی‌زخم نمی‌توانست نگه دارد.

تهیونگ زمزمه کرد

سولنیشکای من... منو ببخش... امیدوارم به کس دیگری دلببندی دلبرکم، چون منم به کس دیگه ای دل میبیندم، ماماکم...

(سولینشکای من یعنی خورشید تابان من و دوشامایا ی من یعن روح من)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 90
کامنت: 40
بازنشر: 30
دیدگاه ها (۰)

نسبت بزنیم؟! دو روزه نباش، افسرده نباش حوصله اینو ندارم بخوا...

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_3#Jeon_victor#jeon_rina "قصر زمستانی...

۾؏ڕڣی ڣیک ﭾدیداسم اینگیلیسی:Love near the palace اسم فارسی: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط