𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁶
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁶
جونگکوک:اه…تهیونگشی…
قدمی به جلو برداشت. با اقتدار کاذب و اعتماد به نفس سرش رو بالا گرفت و با یک لبخند ادامه داد…
جونگگوک: من هیچ وقت توی نبرد خودم نمیبازم، مخصوصا بعد از کل کل با ۳ سگ بزرگ توی پاساژ!
تهیونگ: اهه…مستر جئون…فکر نمیکنی که ما میتونیم دست دوستی بدیم و یک موجود خبیث رو شکست بدیم؟
تهیونگ ادای ریش خاروندن رو در اورد. اخر دستی روی صورت صافش کشید و با یک پوزخند به سمت جونگکوک، جفتشون به سمت من برگشتند
میا: اون موجود خبیث الان منم؟
«*میا*»
خنده ای کردم و لب پایینم رو خیلی بازیگوش گاز گرفتم. اون دوتارو با دقت میدیدم که چقدر در این حالت عجیبن. بالشتی رو محکم بغل کردم و بهشون خیره شدم
میا: اوه اوه مثل این که شما جدی بودین…
پس قبل از اون ها، بالشتی سمت تهیونگ که به من نزدیک تر بود پرتاب کردم و بعد با شیطنت به سمت در دوییدم. قبل رسیدن به در توی هوا معلق شدم و این کسی نبود جز بازو های قوی جونگکوک….
پس فقط کلی خنده کردم
«*»
جونگکوک میا رو روی تخت پرت کرد. محکم نگهش داشت و منتظر همدست خودش موند. تهیونگ با نیتی شیطانی پرید روی تخت و سخت مشغول قلقلک دادن میا شد. انگشت های درازش ماهرانه از هر انحنا عبور میکرد و اون دختر رو اذیت میکرد…
میا:ایی…اهه…خیلی شما ها…اهه….
خشم و خنده قاطی شده بود. نمیدونست عصبانی باشه یا این که با تموم وجودش به این صحنه بخنده.
گرچه دلیلی برای بهم زدن این صحنه ی زیبا نداشت…
میا:شما ها خیلی خبیثین…من انتقام میگیرم عوضی ها!
در حین بیحالی و خنده فحشی از دهنش بیرون پرید…تا حالا جلوی ان ها فحش نداده بود. سعی کرد یک طوری خنده اش رو حفظ کنه پس فقط برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.
اون ها خنده کردند.
تهیونگ:هی کوچولو…
«*تهیونگ*»
دماغ کوچولوی میا رو با دوتا انگشتام نگهداشتم و کمی طلبکارانه تکونش دادم. چرا باید دعواش میکردم؟ خودم با این همه گناه نمیتونم به این دختر
بیگناه عمر و نهی کنم. پس فقط با ظاهر ژنزم بهش گفتم
تهیونگ:این بار توسط ارباب بخشیده شدی، اما ندیمه، باید دفعه ی بعدی مراقب باشی تا از زبونت چیز بدی بیرون نفرستی!
روی تخت دراز کشیده بود. هم تهیونگ رو بغل کرده بود هم جونگکوک. این اغوش های گرم براش غریبه شده بود حتی اگر همه ی اون اتفاق ها یک خواب عجیب بود. انگاری همچین چیزی لازم بود تا قدرشونو بدونه…
“تهیونگ”
دیدن میا توی این حالت، باعث میشد گرمای
عجیبی که هیچ وقت حس نکردم رو حس کنم. تمام عمرم توسط زن ها و دختر های مختلف لـ.مس شدم بارها و بارها تـ.نشون رو توی دستام گرفتم.
مشخصه چه چیزهایی تجربه کردم، اما این حس متفاوته.
تهیونگ:هی کوچولو…خوابیدی بچه؟
دستی روی سرش کشیدم و از حس موهای ابریشمیش زیر انگشتام لذت بردم. اه این دختر دیوونه کننده بود…
بچه ها سلام. امیدوارم خوب باشین. نظرتون راجب فیک چیه؟ مشکلی داره؟
جونگکوک:اه…تهیونگشی…
قدمی به جلو برداشت. با اقتدار کاذب و اعتماد به نفس سرش رو بالا گرفت و با یک لبخند ادامه داد…
جونگگوک: من هیچ وقت توی نبرد خودم نمیبازم، مخصوصا بعد از کل کل با ۳ سگ بزرگ توی پاساژ!
تهیونگ: اهه…مستر جئون…فکر نمیکنی که ما میتونیم دست دوستی بدیم و یک موجود خبیث رو شکست بدیم؟
تهیونگ ادای ریش خاروندن رو در اورد. اخر دستی روی صورت صافش کشید و با یک پوزخند به سمت جونگکوک، جفتشون به سمت من برگشتند
میا: اون موجود خبیث الان منم؟
«*میا*»
خنده ای کردم و لب پایینم رو خیلی بازیگوش گاز گرفتم. اون دوتارو با دقت میدیدم که چقدر در این حالت عجیبن. بالشتی رو محکم بغل کردم و بهشون خیره شدم
میا: اوه اوه مثل این که شما جدی بودین…
پس قبل از اون ها، بالشتی سمت تهیونگ که به من نزدیک تر بود پرتاب کردم و بعد با شیطنت به سمت در دوییدم. قبل رسیدن به در توی هوا معلق شدم و این کسی نبود جز بازو های قوی جونگکوک….
پس فقط کلی خنده کردم
«*»
جونگکوک میا رو روی تخت پرت کرد. محکم نگهش داشت و منتظر همدست خودش موند. تهیونگ با نیتی شیطانی پرید روی تخت و سخت مشغول قلقلک دادن میا شد. انگشت های درازش ماهرانه از هر انحنا عبور میکرد و اون دختر رو اذیت میکرد…
میا:ایی…اهه…خیلی شما ها…اهه….
خشم و خنده قاطی شده بود. نمیدونست عصبانی باشه یا این که با تموم وجودش به این صحنه بخنده.
گرچه دلیلی برای بهم زدن این صحنه ی زیبا نداشت…
میا:شما ها خیلی خبیثین…من انتقام میگیرم عوضی ها!
در حین بیحالی و خنده فحشی از دهنش بیرون پرید…تا حالا جلوی ان ها فحش نداده بود. سعی کرد یک طوری خنده اش رو حفظ کنه پس فقط برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.
اون ها خنده کردند.
تهیونگ:هی کوچولو…
«*تهیونگ*»
دماغ کوچولوی میا رو با دوتا انگشتام نگهداشتم و کمی طلبکارانه تکونش دادم. چرا باید دعواش میکردم؟ خودم با این همه گناه نمیتونم به این دختر
بیگناه عمر و نهی کنم. پس فقط با ظاهر ژنزم بهش گفتم
تهیونگ:این بار توسط ارباب بخشیده شدی، اما ندیمه، باید دفعه ی بعدی مراقب باشی تا از زبونت چیز بدی بیرون نفرستی!
روی تخت دراز کشیده بود. هم تهیونگ رو بغل کرده بود هم جونگکوک. این اغوش های گرم براش غریبه شده بود حتی اگر همه ی اون اتفاق ها یک خواب عجیب بود. انگاری همچین چیزی لازم بود تا قدرشونو بدونه…
“تهیونگ”
دیدن میا توی این حالت، باعث میشد گرمای
عجیبی که هیچ وقت حس نکردم رو حس کنم. تمام عمرم توسط زن ها و دختر های مختلف لـ.مس شدم بارها و بارها تـ.نشون رو توی دستام گرفتم.
مشخصه چه چیزهایی تجربه کردم، اما این حس متفاوته.
تهیونگ:هی کوچولو…خوابیدی بچه؟
دستی روی سرش کشیدم و از حس موهای ابریشمیش زیر انگشتام لذت بردم. اه این دختر دیوونه کننده بود…
بچه ها سلام. امیدوارم خوب باشین. نظرتون راجب فیک چیه؟ مشکلی داره؟
- ۱۲.۰k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط