همه مینویسند که پشت شیشه ی بارانی فلان اتاق نشستم و به مر
همه مینویسند که پشت شیشه ی بارانی فلان اتاق نشستم و به مردمان شهر وعشقم فکر کردم
اما من نمینشینم
لباسی ساده و روشن میپوشم خودم را در اغوش باران میکشم و قطراطش را در روی لباس روشنم میبینم و حز میکنم
انگار در دورانی قرار دارم که کودکی هایم در ان نقش پر رنگ تری داشت
اما من نمینشینم
لباسی ساده و روشن میپوشم خودم را در اغوش باران میکشم و قطراطش را در روی لباس روشنم میبینم و حز میکنم
انگار در دورانی قرار دارم که کودکی هایم در ان نقش پر رنگ تری داشت
- ۱.۹k
- ۰۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط