عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 36.
سکوت خونه بعد از برگشتن از بیمارستان، زیادی سنگین بود.
نه شبیه آرامش… بیشتر شبیه این بود که همه دارن چیزی رو قایم می‌کنن.
روی مبل نشسته بودم و لیوان چای توی دستم سرد شده بود، ولی هنوز نخورده بودمش.
ملینا روبه‌رویم نشسته بود. نگاهش نگران بود، اما سعی می‌کرد عادی حرف بزند.
*ات… اون شب دقیقاً چی شد؟
چشم‌هام روی صورتش ثابت موند.
+کدوم شب؟
ملینا کمی مکث کرد، انگار دنبال کلمات درست می‌گشت.
*شبی که دزدیده شدی.
بدنم ناخودآگاه سفت شد.
تصویرها نصفه‌نیمه اومدن توی ذهنم…
سرما… نور کم… سایه… صدای مرد…
ولی هیچ چیز واضح نبود.
آهسته گفتم:
+ نمی‌دونم…
ملینا اخم کرد.
* یعنی چی نمی‌دونی؟ یعنی اصلاً چی میخواستن ازت؟
لب‌هام خشک شد.
این سوالی بود که خودم هم جوابش رو نداشتم.
سرم رو کمی پایین انداختم.
+نمی‌دونم… فقط یادمه ترسیده بودم… بعدش بیمارستان…
ملینا با ناباوری نگاهم کرد.
* ات… این غیرعادیه. آدم الکی کسی رو نمی‌دزده.
ساکت موندم.
حق با اون بود… ولی واقعاً جواب نداشتم.
بعد چند ثانبه سکوت دوباره پرسید
* دیشب چیشد؟
سرمو بلند کردم و مستقیم نگاهش
+ چی باید بشه؟
* آخه جونیور یهو عوض شد و منظورش از چیزی ک نباید میدیدم رو دیدم چی بود؟
مونده بودم چی بهش بگم
+ نمیدونم
* اهم،چیزی لازم نداری؟
بلند زدم و گفتم
+ نه ممنون
* یکم استراحت کن منم دیگه باید برم
+ باشه

بعد چند دقیقه ملینا گفت جونگکوک براش راننده فرستاده و رفت جونیور هنوز توی اتاق کارش بود
از صبح ک امدیم اصلا از اتاقش بیرون نیامده بود
در اتاقش باز شد جونیور امد بیرون معلوم بود از حموم امده بیرون چند دقیقه فقط نگام کرد و بعد گفت:
× تا چند روز آینده اصلا از خونه نمیری بیرون اگه چیزی لازم داشتی به خدم بگو اگه خاستی بری بیرون با من یا با بادیگارد میری ( خیلی سرد و آروم )
ابروهام در هم رفت.
این دیگه فقط کنترل نبود… یه چیز دیگه بود.
رفت سمت در خروجی ولی وایستاد و برگشت دوباره بهم نگاه کرد و گفت:
× وسایلت هم جمع کن .
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :
+ چرا؟
بدون جواب دادن خارج شد یعنی چی چش شده چرا وسایلمو جمع کنم چرا اینقدر بزرگش میکنه
چرا همه چیز اینقدر عجیب شده؟

چند دقیقه بعد بلند شدم و رفتم بالا.
در اتاقم رو بستم و بهش تکیه دادم.
ذهنم خالی بود… یا شاید شلوغ‌تر از حد معمول.
اون شب بیمارستان…
همه چیز مبهم بود.
فقط یه چیز واضح بود.
اون لحظه کوتاه…
یادم اومد.
اون نزدیکی ناگهانی…
نفسش…
و اون بوسه خیلی کوتاه، خیلی سطحی، کنار لبم…
چشم‌هام ناخودآگاه بسته شد.
اون رو یادم بود. کامل.

یهو صدای نوتیف گوشیم بلند شد پیام جونیور بود
×[ فردا باهات حرف دارم الان بخواب ]
قلبم یه ضرب جا افتاد واقعا حس خوبی نسبت به این موضوع نداشتم خیلی بد بود خیلی بد
رفتم روی تخت و سعی کردم بخوابم سخت بود ولی بلاخره به چشمام گرم خواب شد ....
دیدگاه ها (۱)

عشق در تاریکی 35. <<ویو جونیور>>رفتم داخل ک ات با کمک ملینا ...

عشق در تاریکی6.ویو کوک با بچه ها نشسته بودیم همه امده بودن ج...

عشق در تاریکی19.جونیور هنوز نیومده بود سریع رفتم حموم یه دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط