╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۱ | «یک روز فقط برای ما...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند هفته از شروع رابطه‌ی مانلی و تهیونگ گذشته بود...

اما هنوز برای هر دویشان...

هر لحظه کنار هم بودن، حس تازه‌ای داشت.

---

آن روز...

تهیونگ از صبح چند بار گوشی‌اش را نگاه کرد.

انگار منتظر چیزی بود.

---

ظهر...

مانلی مشغول طراحی بود که پیام تهیونگ روی گوشی‌اش آمد.

«امروز بعد از کار وقت داری؟»

مانلی لبخند زد.

جواب داد:

«آره، چرا؟»

چند ثانیه بعد جواب آمد:

«می‌خوام یه جای خاص ببرمت.»


---

بعد از پایان کار...

مانلی جلوی شرکت منتظر ایستاده بود.

تهیونگ با دیدنش لبخند زد.

«آماده‌ای؟»

مانلی خندید.

«بازم یه جای مخفی؟»

تهیونگ با شیطنت گفت:

«شاید.»


---

بعد از کمی رانندگی...

به یک کافه‌ی کوچک و آرام رسیدند.

جایی دور از شلوغی شهر.

مانلی با تعجب اطراف را نگاه کرد.

«اینجا خیلی قشنگه.»

تهیونگ لبخند زد.

«فکر کردم دوست داشته باشی.»

آن‌ها کنار پنجره نشستند.

برای اولین بار...

نه درباره‌ی کار حرف زدند...

نه درباره‌ی نگرانی‌ها.

فقط درباره‌ی خودشان.

---

مانلی پرسید:

«تهیونگ... قبل از اینکه منو بشناسی، فکر می‌کردی یه روز این‌قدر خوشحال باشی؟»


تهیونگ کمی فکر کرد.

بعد گفت:

«نه.»

«ولی فکر کنم بعضی آدم‌ها وقتی وارد زندگی آدم می‌شن، چیزهایی رو تغییر می‌دن که حتی خودت هم انتظارش رو نداری.»

مانلی لبخند زد.

«و من یکی از اون آدمام؟»

تهیونگ بدون مکث گفت:

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

---

بعد از کافه...

در خیابان آرام قدم زدند.

مانلی به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کرد.

تهیونگ ناگهان ایستاد.

«مانلی.»

«جان؟»

یک جعبه‌ی کوچک را به سمتش گرفت.

مانلی با تعجب نگاه کرد.

«بازم هدیه؟»


---

تهیونگ خندید.

«نه... فقط یه چیز کوچیک.»

مانلی جعبه را باز کرد.

داخلش یک دستبند طلا ظریف بود.

ساده...

اما زیبا.

تهیونگ گفت:

«دیدمش و یاد تو افتادم.»

مانلی لبخند زد.

«تو همیشه همینو می‌گی.»

[الان رید بهش یا ازش تعریف کرد؟]

تهیونگ آرام جواب داد:

«چون واقعاً همین‌طوره.»

---

شب...

وقتی مانلی به خانه رسید...

چند دقیقه به دستبند نگاه کرد.

نه به خاطر قیمتش...

بلکه به خاطر فکری که پشتش بود.

---
همان شب...

اعضا در گروه پیام‌رسانشان مشغول حرف زدن بودند.

جین نوشت:

«خب؟ امروز هم آقای کیم یه برنامه‌ی رمانتیک داشت؟»

تهیونگ جواب داد:

«هیونگ!»

جیمین خندید.

«فکر کنم جین از خود شما بیشتر هیجان داره.»

تهیونگ فقط لبخند زد.

چون خودش هم می‌دانست...

این روزهای آرام...

همان چیزهایی بودند که همیشه آرزویش را داشت.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۱ ✨

«گاهی خوشبختی در اتفاق‌های بزرگ نیست؛ در روزهایی است که کنار یک نفر، ساده‌ترین لحظه‌ها هم قشنگ می‌شوند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۶)

بهم بگید تو کامنت ها

بانو فیک نویس فالو شه@sugawa_1993_fake

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

پروفال تغیر کرد گم نکنید

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط