──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁴
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ.
با چهره رنگ پریده و موهای سیاهی که کمی بههم ریخته شده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد ناخودآگاه پرسیدم:حالت خوبه؟..
وایساد و نگاهشو بالا آورد.
برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد خیلی سرد گفت:خوبم
خوب نبود..
و من اینو بهتر از هرکسی میدونستم.
+مطمئنی؟
نگاهشو ازم گرفت و لحظهای مکث کرد.
داشت با بغض توی گلوش کلنجار میرفت.
آخرسر کوتاه گفت:گفتم خوبم
بعد وقتی میخواست از کنارم رد بشه،خیلی آروم گفت:خوشحالم که میبینیم..پیشش خوشحالی
قلبم برای لحظهای فرو ریخت.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم،راه افتاد و توی تاریکی عمارت ناپدید شد.
اون جمله..خیلی برام سنگین بود.
شاید هم بغضی که توی صداش پنهان کرده بود،باعث شده بود انقدر سنگین به نظر برسه.
وقتی وارد اتاق شدم،درو پشت سرم بستم و برای چند ثانیه بهش تکیه دادم.
چشمهامو بستم.
باید به خودم یادآوری میکردم که کی هستم..
من رینا بودم.
یه جاسوس که توی مأموریتش شکست خورده بود.
نه عروس این خاندان.
نه بخشی از زندگی جونگکوک..
و قطعاً نه کسی که باید به احساسات هیچکدومشون اهمیت میداد.
اما هرچقدر بیشتر این جملهها رو توی ذهنم تکرار میکردم،کمتر باورشون میکردم.
به سمت تخت رفتم و خودمو روش انداختم.
چشمهامو بستم..
اما خواب به این راحتیها سراغم نیومد.
هر بار که پلکهام سنگین میشد،چهرهی جونگکوک جلوی چشمم میاومد.
بعد صدای تهیونگ توی ذهنم میپیچید.
بالاخره خستگی بر فکرهام غلبه کرد.
و خوابم برد.
نور کمرنگ خورشید از لای پردهها وارد اتاق شده بود.
چشمهامو به سختی باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
سقف آشنای اتاق..
دیوارهای سرد عمارت..
و اتفاقات شب قبل.
نفس عمیقی کشیدم و از تخت بلند شدم.
پرده هارو کنار زدم.
هوای صبح خنک بود و محوطهی عمارت،برخلاف دیشب،دوباره به همون سکوت همیشگی برگشته بود.
امروز برعکس روزهای دیگه،آسمون صاف و آفتابی بود..
نفسمو کلافه دادم بیرون و به سمت حموم رفتم.
بعدِ حموم،لباسمو پوشیدم و از اتاق خارج شدم..(لباس اسلاید بعد)
خدمتکاری که توی محوطه اصلی عمارت درحال تمیزکاری بود با دیدن من از جارو کشیدن دست کشید،تعظیم کرد و گفت:صبح بخیر خانم کیم،امروز هم صبحونه توی حیاط سرو میشه
سرمو تکون دادم و لبخند کوتاهی زدم.
+ممنون
از کنار خدمتکار رد شدم و به سمت حیاط رفتم.
هوای تازه صبح باعث شد حالم کمی بهتر بشه.
میز صبحونه زیر سایهی درختهای بلند که رخت پاییز به تن داشتن،قرار داشت.
صدای آروم پرندهها با صحبتهای دور میز قاطی شده بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁴
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ.
با چهره رنگ پریده و موهای سیاهی که کمی بههم ریخته شده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد ناخودآگاه پرسیدم:حالت خوبه؟..
وایساد و نگاهشو بالا آورد.
برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد خیلی سرد گفت:خوبم
خوب نبود..
و من اینو بهتر از هرکسی میدونستم.
+مطمئنی؟
نگاهشو ازم گرفت و لحظهای مکث کرد.
داشت با بغض توی گلوش کلنجار میرفت.
آخرسر کوتاه گفت:گفتم خوبم
بعد وقتی میخواست از کنارم رد بشه،خیلی آروم گفت:خوشحالم که میبینیم..پیشش خوشحالی
قلبم برای لحظهای فرو ریخت.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم،راه افتاد و توی تاریکی عمارت ناپدید شد.
اون جمله..خیلی برام سنگین بود.
شاید هم بغضی که توی صداش پنهان کرده بود،باعث شده بود انقدر سنگین به نظر برسه.
وقتی وارد اتاق شدم،درو پشت سرم بستم و برای چند ثانیه بهش تکیه دادم.
چشمهامو بستم.
باید به خودم یادآوری میکردم که کی هستم..
من رینا بودم.
یه جاسوس که توی مأموریتش شکست خورده بود.
نه عروس این خاندان.
نه بخشی از زندگی جونگکوک..
و قطعاً نه کسی که باید به احساسات هیچکدومشون اهمیت میداد.
اما هرچقدر بیشتر این جملهها رو توی ذهنم تکرار میکردم،کمتر باورشون میکردم.
به سمت تخت رفتم و خودمو روش انداختم.
چشمهامو بستم..
اما خواب به این راحتیها سراغم نیومد.
هر بار که پلکهام سنگین میشد،چهرهی جونگکوک جلوی چشمم میاومد.
بعد صدای تهیونگ توی ذهنم میپیچید.
بالاخره خستگی بر فکرهام غلبه کرد.
و خوابم برد.
نور کمرنگ خورشید از لای پردهها وارد اتاق شده بود.
چشمهامو به سختی باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
سقف آشنای اتاق..
دیوارهای سرد عمارت..
و اتفاقات شب قبل.
نفس عمیقی کشیدم و از تخت بلند شدم.
پرده هارو کنار زدم.
هوای صبح خنک بود و محوطهی عمارت،برخلاف دیشب،دوباره به همون سکوت همیشگی برگشته بود.
امروز برعکس روزهای دیگه،آسمون صاف و آفتابی بود..
نفسمو کلافه دادم بیرون و به سمت حموم رفتم.
بعدِ حموم،لباسمو پوشیدم و از اتاق خارج شدم..(لباس اسلاید بعد)
خدمتکاری که توی محوطه اصلی عمارت درحال تمیزکاری بود با دیدن من از جارو کشیدن دست کشید،تعظیم کرد و گفت:صبح بخیر خانم کیم،امروز هم صبحونه توی حیاط سرو میشه
سرمو تکون دادم و لبخند کوتاهی زدم.
+ممنون
از کنار خدمتکار رد شدم و به سمت حیاط رفتم.
هوای تازه صبح باعث شد حالم کمی بهتر بشه.
میز صبحونه زیر سایهی درختهای بلند که رخت پاییز به تن داشتن،قرار داشت.
صدای آروم پرندهها با صحبتهای دور میز قاطی شده بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۳۰.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط