.

.
کاش می شد خویشتن را بشکنیم
یک شب این تندیس تن را بشکنیم
بشکنیم این شیشه صد رنگ را
این تغافل خانه نیرنگ را
آسمان دوستی آبی تر است
شب در این آیینه مهتابی تر است
من نمی گویم کسی بی درد نیست
هر کسی دردی ندارد مرد نیست
لیک می گویم که فصل سوختن
آب را هم می توان آموختن
خنده ها را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان ترمیم کرد
گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول بیمه کرد
عشق با لبخند مردم زنده است
زندگی هم با تبسم زنده است...
دیدگاه ها (۱)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕ماه‌ها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد....

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۱ شب‌های شهر «برلنت...

p17

رمان: قفس طلاییفصل اول: شبِ سردِ بیگانه‌هاعمارتِ بزرگِ خانوا...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط