دربازی زندگی یاد میگیری اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوان

دربازی زندگی یاد میگیری اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه مثل آویختن به طنابی پوسیده هست...

یادمیگیری نزدیک ترین هابه تو گاهی میتوانند دورترین ها باشند...

یادمیگیری که باید آنقدرازخودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی تا بتوانی یک روزی تمام خودت را بغل کنی وراه بیفتی بروی ...
ودرجایی که شنیده وفهمیده نمیشوی بمانی ...

یادمیگیری دیوارخوب هست سایه درخت مطلوب هست اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست .

یادمیگیری که چگونه چینی احساست رابند بزنی وخیاط خوبی شوی برای دلت ...

امید راهرشب به جا رختی تردید بیاویزی وصبح به تن کنی تا نشکنی وبرای خودت بمانی

یاد میگیری کم کم خودت رادوست داشته باشی که سرمایه گرانبهای هرآدمی تنها خودش هست
دیدگاه ها (۸)

از من که با صدای بلند می خندمزیاد حرف می زنمهی راه می رومهی...

یادم نمیره چقدر دوسم داشت , تموم کاراش , مزه ی حرفاش , باهم...

حال آدم که دست خودش نیستعکسی می بیندترانه ای می شنودخطی می خ...

می‌شنوی؟اینجا صدای بی‌تفاوتی‌هاهمه‌جا را پر کرده است!اینجا ا...

🍃تنهایی آنقدر ها هم ساده نیست ،باید رنج و غم و عذاب را باهم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط