𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟕
از روی صندلی نیمکت بلند شدم
ترس روی تک تک سلول های بدنم داشت راه میرفت
ناگهان آقای کای با عربدهی محکمی رو به من گفت:
ـ ورا....سریع برو راهروی امنیتی!
راهرو چی امنیتی همون راهرویی بود که جونگکوک داشت مایا رو داخلش خفه میکرد
فعلا فقط میتونم به حرف آقای کای گوش کنم
دویدم به سمت اون راهرو اما با صدایی انگار این جرعت ازم گرفته
به دیوار های بلند مدرسه تقه میزدن
فکر کنم اینا کار گرگینه هان
فریاد های کارآموزا ضربان قلبم رو بیشتر میکرد
تقه هایی که دیوار حیاط مدرسه ها زده میشد بیشتر و بیشتر میشدن
من بی حرکت مونده بودم و داشتم به اون دیوارا که هر ضربه ای که بهش میخورد گرد و خاک از بالاش میومد پایین نگاه میکردم
اما دوباره با داد آقای کای به خودم اومدم:
ـ ورا سریع از خودت محافظت کن!
سریع دویدم سمت راهرو..
(بچه ها من نمیدونم این راهرو و اون پشت بوم که یه بار جونگکوک و ورا همو دیدن رو چجوری تصور میکنین اما من اینجوری براتون توضیح میدم..
ببینین این راهرو زیر زمینه و خیلییییی بزرگه
دیوار هاش با سنگ سولاکس «این اسمو خودم ساختم یعنی در دنیای واقعی سنگی با اسم سولاکس وجود نداره» که هیچ گرگینه ای توانایی شکستن اونا رو نداره ساخته شده
اگه بخوام درمورد اون پشت بوم بگم
اون پشت بودم خیلی ارتفاع زیادی داره جوری که قد هیچ گرگینهای بهش نمیرسه البته بجز اون دو گرگینه دیپی و گرگینه جاتهی که انسان ها از وجودش خبر ندارن
خبببب...
امیدوارم طبق تصوراتتون باشه)
از پله ها پایین اومدم و همین که وارد راهرو شدم درو پشت سرم بستم
از ترس بیش از حد نفس نفس میزدم
یعنی الان چه اتفاقی میوفته ؟
روحم ازم گرفته میشه؟
نه..
معلومه که نه..
من این همه سال برای چی تمرین کردم که به این راحتی روحمو به اون گرگینه های کثافت بدم
یه نفس راحتی کشیدم
چون تنها جایی که میتونست برام امن باشه اینجا بود
ولی یه لحظه برق کل راهرو قطع شد
یعنی چی ؟
داد زدم:
ـ کی برقارو خاموش کرد؟!
ولی فقط صدام در اون راهروی عظیم اکو شد و هیچ جوابی هم دریافت.... نکردم
وایییی..
من خیلی از تاریکی میترسم..
از بچگی همین وضعم بود..
هیچی نمیدیدم..
یه لحظه حس کردم یکی از جلوم رد شد..
چشممو به اون طرف چرخوندم ولی چیزی نبود..
بعد حس کردم کسی از کنارم رد شد..
برگشتم ولی باز هیچی ندیدم( مگه نمیگی هیچی نمیبینم پس چی زر زر میکنی 💆🏻♀️ )
در همون لحظه یکی جلوی گوشم زمزمه کرد:
ـ تویی که از تاریکی میترسی چجوری میخوای غولی مثل منو توی آب خفه کنی.. هوم ؟!
ادامه دارد...
امیدوارم تونستم هیجان رو بهتون هدیه بدم🤣💔
وای این پارتو خیلی بد نوشتم😔
شماها به بزرگیتون منو ببخشین 😔
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟕
از روی صندلی نیمکت بلند شدم
ترس روی تک تک سلول های بدنم داشت راه میرفت
ناگهان آقای کای با عربدهی محکمی رو به من گفت:
ـ ورا....سریع برو راهروی امنیتی!
راهرو چی امنیتی همون راهرویی بود که جونگکوک داشت مایا رو داخلش خفه میکرد
فعلا فقط میتونم به حرف آقای کای گوش کنم
دویدم به سمت اون راهرو اما با صدایی انگار این جرعت ازم گرفته
به دیوار های بلند مدرسه تقه میزدن
فکر کنم اینا کار گرگینه هان
فریاد های کارآموزا ضربان قلبم رو بیشتر میکرد
تقه هایی که دیوار حیاط مدرسه ها زده میشد بیشتر و بیشتر میشدن
من بی حرکت مونده بودم و داشتم به اون دیوارا که هر ضربه ای که بهش میخورد گرد و خاک از بالاش میومد پایین نگاه میکردم
اما دوباره با داد آقای کای به خودم اومدم:
ـ ورا سریع از خودت محافظت کن!
سریع دویدم سمت راهرو..
(بچه ها من نمیدونم این راهرو و اون پشت بوم که یه بار جونگکوک و ورا همو دیدن رو چجوری تصور میکنین اما من اینجوری براتون توضیح میدم..
ببینین این راهرو زیر زمینه و خیلییییی بزرگه
دیوار هاش با سنگ سولاکس «این اسمو خودم ساختم یعنی در دنیای واقعی سنگی با اسم سولاکس وجود نداره» که هیچ گرگینه ای توانایی شکستن اونا رو نداره ساخته شده
اگه بخوام درمورد اون پشت بوم بگم
اون پشت بودم خیلی ارتفاع زیادی داره جوری که قد هیچ گرگینهای بهش نمیرسه البته بجز اون دو گرگینه دیپی و گرگینه جاتهی که انسان ها از وجودش خبر ندارن
خبببب...
امیدوارم طبق تصوراتتون باشه)
از پله ها پایین اومدم و همین که وارد راهرو شدم درو پشت سرم بستم
از ترس بیش از حد نفس نفس میزدم
یعنی الان چه اتفاقی میوفته ؟
روحم ازم گرفته میشه؟
نه..
معلومه که نه..
من این همه سال برای چی تمرین کردم که به این راحتی روحمو به اون گرگینه های کثافت بدم
یه نفس راحتی کشیدم
چون تنها جایی که میتونست برام امن باشه اینجا بود
ولی یه لحظه برق کل راهرو قطع شد
یعنی چی ؟
داد زدم:
ـ کی برقارو خاموش کرد؟!
ولی فقط صدام در اون راهروی عظیم اکو شد و هیچ جوابی هم دریافت.... نکردم
وایییی..
من خیلی از تاریکی میترسم..
از بچگی همین وضعم بود..
هیچی نمیدیدم..
یه لحظه حس کردم یکی از جلوم رد شد..
چشممو به اون طرف چرخوندم ولی چیزی نبود..
بعد حس کردم کسی از کنارم رد شد..
برگشتم ولی باز هیچی ندیدم( مگه نمیگی هیچی نمیبینم پس چی زر زر میکنی 💆🏻♀️ )
در همون لحظه یکی جلوی گوشم زمزمه کرد:
ـ تویی که از تاریکی میترسی چجوری میخوای غولی مثل منو توی آب خفه کنی.. هوم ؟!
ادامه دارد...
امیدوارم تونستم هیجان رو بهتون هدیه بدم🤣💔
وای این پارتو خیلی بد نوشتم😔
شماها به بزرگیتون منو ببخشین 😔
- ۱.۱k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط