چه رفته است که صبحی دگر نمی آید

چه رفته است که صبحی دگر نمی آید
" شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ "
کجاست اهل دلی تا دعا کند، قدری
که از دعای چو من هیچ اثر نمی آید
هزار مرتبه در را زدم ولی افسوس
کسی به دیدن من پشت در نمی آید
نسیم های فراوان رسیده تا کنعان
ولی ز یوسف من یک خبر نمی آید
ز غربتم چه بگویم؟که سایه ام حتی
گذشته از من و از پشت سر نمی آید
هنوز می طلبد قلب من تو را ای عشق
اگر چه از تو به جز دردسر نمی آید
درخت خشکم و می دانم اینکه در آخر
برای دیدن من جز تبر نمی آید
دیدگاه ها (۴)

رُک بگویم... از همه رنجیده ام !!!از غریب و آشنا ترسیده ام !...

حال من بی تو خراب است، کمی راه بیادوری ات رنج و عذاب است، کم...

گهگداری سمت ما هم با لبانت خنده کن مرده ای را دست کم با آ...

بیا که از تبِ عشقِ تو آب شد دلِ مندچار دردو غمۍبیحساب شد دلِ...

فاصله ی این دو وادی #معرفت، به اندازه ی یک لحظه فهمیدن است و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط