پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»
پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»
ساعت دقیقاً دوازده شد.
رها روی مبل نشسته بود و با شک به جونگکوک نگاه میکرد.
رها: «خب؟»
جونگکوک: «خب چی؟»
رها: «گفتی ساعت دوازده.»
آ.ت: «منم منتظرم.»
تهیونگ: «منم.»
جونگکوک از جاش بلند شد و یک جعبه آورد گذاشت وسط میز.
رها: «این چیه؟»
جونگکوک: «قرعهکشی.»
رها: «برای چی؟»
جونگکوک: «هرکی اسمش دربیاد، باید یه چالش انجام بده.»
رها سریع گفت: «من بازی نمیکنم.»
جونگکوک: «ترسیدی؟»
رها: «نه، به عقل خودم احترام میذارم.»
آ.ت خندید.
تهیونگ: «خب، من پایهام.»
رها با تعجب نگاهش کرد: «تو چرا قبول کردی؟»
تهیونگ: «کنجکاوم ببینم چی میشه.»
جونگکوک با رضایت گفت: «عالیه. پس شروع کنیم.»
هر چهار نفر یک کاغذ برداشتند.
آ.ت کاغذش رو باز کرد.
آ.ت: «من نیستم.»
تهیونگ: «منم نیستم.»
جونگکوک کاغذ خودش رو نگاه کرد و لبخند زد.
رها: «چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
جونگکوک کاغذش رو بالا گرفت.
روی کاغذ نوشته بود:
«رها.»
رها: «نههههه!»
جونگکوک: «بالاخره نوبت تو شد.»
رها: «من به این قرعهکشی اعتراض دارم.»
آ.ت: «اعتراضت رد شد.»
تهیونگ خندید.
رها به جونگکوک خیره شد: «فقط امیدوارم چالشت مسخره نباشه.»
جونگکوک: «اتفاقاً خیلی مسخرهست.»
رها: «جونگکوک!»
جونگکوک: «شروع کنیم؟»
رها نفس عمیقی کشید.
«بگو ببینم چه نقشهای داری...»
ساعت دقیقاً دوازده شد.
رها روی مبل نشسته بود و با شک به جونگکوک نگاه میکرد.
رها: «خب؟»
جونگکوک: «خب چی؟»
رها: «گفتی ساعت دوازده.»
آ.ت: «منم منتظرم.»
تهیونگ: «منم.»
جونگکوک از جاش بلند شد و یک جعبه آورد گذاشت وسط میز.
رها: «این چیه؟»
جونگکوک: «قرعهکشی.»
رها: «برای چی؟»
جونگکوک: «هرکی اسمش دربیاد، باید یه چالش انجام بده.»
رها سریع گفت: «من بازی نمیکنم.»
جونگکوک: «ترسیدی؟»
رها: «نه، به عقل خودم احترام میذارم.»
آ.ت خندید.
تهیونگ: «خب، من پایهام.»
رها با تعجب نگاهش کرد: «تو چرا قبول کردی؟»
تهیونگ: «کنجکاوم ببینم چی میشه.»
جونگکوک با رضایت گفت: «عالیه. پس شروع کنیم.»
هر چهار نفر یک کاغذ برداشتند.
آ.ت کاغذش رو باز کرد.
آ.ت: «من نیستم.»
تهیونگ: «منم نیستم.»
جونگکوک کاغذ خودش رو نگاه کرد و لبخند زد.
رها: «چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
جونگکوک کاغذش رو بالا گرفت.
روی کاغذ نوشته بود:
«رها.»
رها: «نههههه!»
جونگکوک: «بالاخره نوبت تو شد.»
رها: «من به این قرعهکشی اعتراض دارم.»
آ.ت: «اعتراضت رد شد.»
تهیونگ خندید.
رها به جونگکوک خیره شد: «فقط امیدوارم چالشت مسخره نباشه.»
جونگکوک: «اتفاقاً خیلی مسخرهست.»
رها: «جونگکوک!»
جونگکوک: «شروع کنیم؟»
رها نفس عمیقی کشید.
«بگو ببینم چه نقشهای داری...»
- ۱۰۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط