( پارت ۸)

( پارت ۸)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

+ببخشید من خودم رو معرفی نکردم، من کاتسوکی باکوگو هستم

همکلاسی هیکاری اومدم باهم بریم سازمان ثبت نام کنیم

_ببخشید منم زود قضاوتت کردم، پس میخواین تو یه سازمان ثبت نام

کنید؟ کار خوبی میکنید

+بله، میخوایم تو یه سازمان باشیم

نویسنده:چه عجب یکم مهربون شدی، باکوگو

+چی گفتی نفله

نویسنده:ه... هی.. هیچی، بریم ادامه داستان

_فقط شما دوتا؟

-اره،... ولی باکوگو دلم میخواد ایزوکو هم بیاد

+بیاد! اشکالی نداره میتونیم بریم بهش بگیم

-باشه بزار صبحونه بخوریم

*صبحونه خوردن و هیکاری رفت لباسش رو عوض کرد و داشتن میرفتن*

-ماماااان ما رفتیم، بای بای

_به سلامت *میوری تو ذهنش*وای چه زوج خوبی میشن

*رفتن دم در ایزوکو*

*تو ذهن باکوگو*انگار زن و شوهری اومدیم بیرون کاش واقعیت بود

*در زدن و ایزوکو اومد*

*ایزوکو تعجب کرد که باکوگو و هیکاری باهم اونجا چیکار میکنن؟ *

_سلام! بیایید داخل

*رفتن داخل و نشستن*
دیدگاه ها (۳)

درخواستی

سناریو باکودکو((پارت ۵))

پیوند یخ و اتش

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁵روز بعد، دکو همه رو برای نهار توی مدرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط