یه واقعیت

یه واقعیت
دیشب از شمال خسته برگشتیم خونمون تا امروز سه نفر به بابام زنگ زدن هر سه تاشون هم مهمون بودن میخان برای ناهار بیان خونمون
امروز بابام اومده به مامانم میگه : اینا چند ساعت دیگه میان یه چیزی بهشون بده کوفت کنن برن گورشون رو گم کنن
مامانمم برگشته میگه : این شالله
دیدگاه ها (۳)

پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: ...

پارت ۲(یونا عقب عقب میره که یهو میخوره به یه نفر که با ترس ب...

سلام 👋حالتون خوبه؟ اومدم یه سری تئوری راجع به آدرین بگمآره خ...

جدایی

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

#تکپارتیموضوع:(وقتی به عنوان همسرش میری کنسرت)جونگین/ا.تجونگ...

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط