پارت44

پارت44
رقیه رفت چای بیاره
خاله:دختر تو باید چای بیاریااا
رایان:خاله حالا دختر تو داره میاره اگه مشکلی به من بگین
خاله:نه عزیزم
مامانم اومد به جمع ما رقیه به همه چای داد رسید به رایان
رایان:نه ممنون
رقیه:خب بردار یکی
رایان:ببین من زهر بخورم بهتر بس جا هرکست برو انجا بشین
اقا این دفعه مامان ترکید از خنده
بابا:اقا فکر نمی کردم اینقدر قدرت داشته باشی دختر دمتگرم
من:چاکر دادا
خاله:وا مگه میدونه اینجا
من:شما ناظم مدرسه بودین
خاله:نه چطور
من:حقتونو خوردن
بعد چشم قوره رفتم
خاله:خواهر یادت نره بعد ازداواجشون برای رایان سیغه بگیری
من:چی
خاله:یه رسمه تو خانواده ما
برگشتم رایان نگاه مردم
رایان به ترکی:به کجا قسم بخورم نمی دونستم
من به ترکی:همین جا میرم یه گلوله تو مغز خاله ات خالی می کنمااا بعدم اون دختر خاله اتو می کنم تو گونی
رایان به ترکی:چه گوی بخورم من
مامان:این رسم قدیمه خواهر الان دوره عوض شده
خاله:واقعا که
بعد چند دقیقه
خاله:تا چه حد درس خوندی
من: لیسانس
خاله:دادامه چرا ندادی
من:خب دلم نخواست
خاله:تفریحت چیه
من: کیسه بکس
خاله:چی
من:مبارزه کردن و انداختن فضولا از زندگی انسانا
خاله:واقعا که
عمه :چه جور باهم اشنا شدیم انا جان
من:تو ترکی رایان به کمکم نیاز داشت برای گرفتم حکا
عمه:اها بس این شغل بدردش خورد یه جا
اقا رقیه دیگه ول نمی کرد رفت شیرینی برد برای رایان
رایان سریع پاشد
رایان :بهتره من برم تو اتاقم
من:بشین
رایان به ترکی :پرنس من منو ازاد کن لطفا
من به ترکی:جرعت داری برو
بابا:بشین پسر الان شوهر عمه اتم میادبا شوهر خاله و پسر خاله ات
صدای زنگ خورد اقا یه مرد به روز اومد تو معلومه همسر عمه اس
من:سلام
شوهر عمه:نه بابا رامین دمت گرم دختر دار نشدی اما عروس اوردی پرنسس ملکه سلام عزیزم
من:ممنون لطف داری
بعد سلام نشست بعد یه مرد و یه پسر دیگه اورد پسره تا فکش دکمه داشت لباسش بسته بود پدر هم همین طوربا فرق تسبیه تو دستش
بابا:سلام حسین جان
من :سلام
حسین:سلام رامین جان سلام دخترم بشینین
اقا مانشستیم این پسراش چشم ازم برنمی داشت
حسین:نرگس خانم مهمونتونن معرفی نمی کنی
مامان:اه وا نازنین نگفته
خاله:حاجی نامزد رایانه
حسین:کی نامزدی کرد ما خبر نداشتیم
بابا:تو ترکیه بود
حسین:دختره خارجیه
من: پدرم ایرانی بود اما تو امریکا زندگی می کرد مادرم یه رگه بودش
حسین:چطور تو ترکیه سر در اوردی
پامو گذاستم رو پام تکیه دادم
من:مادرو پدرم تو امریکا وقتی 19ساله بودم می میرن با خاله ام زندگی می کردم
حسین:چطور می میرن
من:باز جویی
اقا انگار شده بودم انا مری یه دختر خشن
حسین:نه سواله
همه ساکت بودن
من:پلییس بودن تو معمدریت جون خودشونو دادن
حسین:اها خدابیاموزه
من:ممنون
مردیکه بز چقدر ریش😫
دیدگاه ها (۱)

پارت 45اقا این حسین با بابا حرف میزد همه درگیر یه کاری بودن...

پارت 46رایان:اوکی برویه جوری گفت که باورم شد اشک تو چشام پر ...

پارت 43از پله ها داشتم پایین می رفتممامان:بیدا شدی نفسممن:ار...

پارت42تلفن قطع کردم حیاط با صفای داشتنیهو یکی از پشت بقلم کر...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_54+بیخیال پسر!هر دوتامون می‌...

رقیه بنت الحسین

پارت هشتم

حقیقت خاکستری💥♡2♡عمو ماتئو یه پسر  و یه دختر داشت فقط پسرشو ...

part. 24

My idol

پارت ۲۵

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

رمان :قرار داد سر نوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط