گفتم : خدایا با اینکه مهمون تو هستم...ولی سر سفره ات احسا
گفتم : خدایا با اینکه مهمون تو هستم...ولی سر سفره ات احساس غریبی می کنم..روم نمیشه دستم رو دراز کنم و نعمتی که وسط سفره گذاشتی ، منم بردارم ...
گفت : احساس غرببی میکنی ، چون با صاحب مجلس و میزبان این سفره زیاد نمی پریدی ...وگرنه من که همیشه پیشت بودم..
گفتم : حالا چیکار کنم ؟
گفت : من به تو نزدیکم ...تو همین به من نزدیک شو...تو یک قدم بیا من ده قدم به سمت تو میام ...
تو یک ماه در خط و رنگ من باش ..من کل زندگی و حیات تو را نگاه می کنم و مراقبم .
گفت : احساس غرببی میکنی ، چون با صاحب مجلس و میزبان این سفره زیاد نمی پریدی ...وگرنه من که همیشه پیشت بودم..
گفتم : حالا چیکار کنم ؟
گفت : من به تو نزدیکم ...تو همین به من نزدیک شو...تو یک قدم بیا من ده قدم به سمت تو میام ...
تو یک ماه در خط و رنگ من باش ..من کل زندگی و حیات تو را نگاه می کنم و مراقبم .
- ۱.۲k
- ۱۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط