VAMPIRE

VAMPIRE
Part 25
ویو هیونجین
هنوز دست ا/ت توی دستم بود و سعی میکرد که دستشو از توی دستم بکشه با چشمای اشکی و صدایی گرفته هی همش اسم سویون رو صدا میزد و التماس میکرد که ولش کنم
در ماشین و باز کردم و ا/ت سوار شد خودمم سمت راننده نشستم و ماشین رو استارت زدم و راه افتادم سمت عمارت.....
_تو از کجا سویون رو میشناسی؟
×(گریه بی صدا)
_گفتم تو از کجا سویون رو میشناسی؟
×(سکوت)
_اوکی همینجوری به ساکت موندن ادامه بده چون باید صدات رو نگه داری برای روی تخت
×میخوای باهام چیکار کنی(بغض)
_کاری رو میکنم که همون روز اول گفتم اگه فرار کنی به سرت میاد
×م...من نمیخوام دخترونگیمو از د..دست بدم لطفاً بزار برم
_تو ازدواج کردی تا دخترونگیتو از دست بدی و اگر تا اینموقع داشتیش بخاطر این بوده که من میخواستم
(پرش زمانی)
رسیدیم عمارت و ا/ت از ماشین پیاده شد دستشو گرفتم و با خودم تا اتاق کشیدم
در اتاق رو باز کردم و وقتی واردش شدیم درشو بستم و قفل کردم ا/ت رو پرت کردم روی تخت و بعد مشغول دراوردن لباسام شدم....
_لباساتو دربیار(سرد و جدی)
×ه..هیونجین (بخاطر گریه هایی که میکرد به لکنت افتاده بود)
_زودباش
×لـ...لـ...لطفاً
_مثل اینکه نمیخوای درشون بیاری نه؟
×هیونجین لطفاً ازت خواهش میکنم اینکارو نکن التماست میکنم
هیونجین روی ا/ت خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن لباش و با یه دستش دوتا دست ا/ت رو که به سینش مشت میزدن بالای سرش قفل کرد و در همین حین اون دستشو برد سمت دکمه های پیراهن حریر ا/ت و یکی یکی بازشون کرد
.
(عاقبت فرار از دست هیونجین)
(پرش زمانی)
هیونجین با بی حالی از ا/ت کشید بیرون و از روی تخت بلند شد و رفت سمت حموم....
ا/ت از دردی که داشت برای اولین بار تجربش میکرد به خودش میپیچید و گریه های بی صدایی داشت...
اون امروز دخترونگیشو از دست داد و برای بار دوم محکوم به زندانی بودن هیونجین شد
نمیدونست چند دقیقه ست که توی اون حاله و داره گریه میکنه کمی بعد در حموم باز شد و هیونجین از داخلش اومد بیرون ولی هنوز لباساش به تنش بودن و بدنش خیس نبود اومد نزدیک تخت و ا/ت رو از روش براید بلند کرد و برد سمت حموم
×میخوای...هق..چیکار کنی(چشمای اشکی)
_میخوام دردتو کم کنم
×لازم هق...لازم نیست منو ب..بزار زمین
هیونجین بدون توجه به حرف ا/ت اونو گذاشت توی وان آب گرمی که تا الان مشغول پر کردنش بود و بعد خودشم بعد از دراوردن لباساش رفت و پشت سر ا/ت نشست توی وان
ا/ت توی تمام مدت ساکت بود و فقط به کارای هیونجین نگاه میکرد
هیونجین که حالا پشت سرش بود شروع کرد به ماساژ داد دلش....
_الان خوبی؟
×چرا باهام اینکارو کردی که حالا خوب بودن حالم برات مهم باشه؟
_چون باید بهت میفهموندم که فرار کردن از دست من یسری بها داره
×ولی.....
_بیا درموردش حرف نزنیم و حموممونو بکنیم
×خیلی عوضیی هوانگ هیونجین

ادامه دارد🦇........
دیدگاه ها (۲۲)

VAMPIRE Part 2۶(دو هفته بعد) ویو هیونجین کلافه به گوشیم نگاه...

VAMPIREPart 27ویو ا/ت بعد از اینکه چند تا آزمایش انجام دادم ...

VAMPIREPart 24ویو ا/ت با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ن...

VAMPIREPart 23هیونجین راه افتاد سمت خونه ی پدر ا/ت تا درباره...

تکپارتی اسمات از تهیونگ و جونگکوک و ا،ت ا،ت ویوسلام من ا،تم ...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط