میترسیدمولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم
"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!"
P²
"سونگمینی ا.ت بیایید بریم دیگه."
"باشه."
سونگمین فقط کوتاه جواب چان رو داد و شروع کرد قدم برداشتن به طرف پسرا،اما تو حسش کردی. حس کردی چیزی میخواست بگه که یهویی صداشو با صدای چان ساکت کرده بود،پس قبل از اینکه کامل ازت فاصله بگیره صداش زدی:"سونگمین،وایسا."
وقتی صداتو شنید،از حرکت ایستاد و برگشت سمتت..وقتی رسیدی کنارش به چشمای مشکیش خیره شدی،یهلحظه خودت داشتی فراموش میکردی که چرا صداش زدی. چشماش یه برق خاص داشت که باعث میشد نتونی درست فکر کنی،چشماش با همه چشمایی که توی دنیا دیده بودی فرق داشت؛خیلی زیباتر از ستاره های کهکشان ها میدرخشید و باعث میشد ضربه های قلبت محکمتر از همیشه بکوبه.
"هی-هیچی فقط..حس کردم چیزی میخواستی بگی."
سونگمین مکثی کرد،انگار اونم داشت به زیبایی چشمای تو نگاه میکرد. مکثی که کرد بینتون شاید چهار یا پنج ثانیه بود اما حس نگاه چشمات توی قلب سونگمین به مدت طولانی بود،یه حسی که انگار نگاه کردن به چشمات از بالا به پایین مثل نگاه کردن به پروانهای زیبا و دست نیافتنیای بود که همین الان توی دست نشسته بود؛همونقدر لطیف اما عمیق،عمیق چون اون پروانه انقدری بال های منحصر به فردی داشت که باعث میشد فکر کنه تنها کسی هست که داره زیبایی هنر های دست خدا رو میبینه.
"نه چیزی..نیست بیا بریم."
بعدش تو فقط سرتو تکون دادی و همراهش رفتی سمت پسرا...
***
وقتی رسیدید داخل خوابگاه همه طبق معمول رفتید تو اتاقتون تا یکم استراحت کنید یا به کارهای شخصیتون برسید.
تو هم توی اتاقت بعد از دوشی که گرفته بودی داشتی روتین پوستت رو انجام میدادی،چون دختر بودی اعضا از همون اول بهت یه اتاق تنها داده بودن تا راحت باشی پس الآنم با آرامش خاطر داشتی کاراتو انجام میدادی. درحالی که داشتی ماسک صورتت رو برمیداشتی صدای چانگبین رو شنیدی که میگفت:"ا.ت بیا پایین میخوایم با بچهها فیلم ببینیم."
"باشه."
بعدش شروع کردی به زدن مرطوب کنندهات تا بعدشم موهات رو کمی خشک و شونه کنی..
پایین پیش پسرا همه درحال انجام یه کاری بودند.
چانگبین و فلیکس تو آشپزخونه داشتند اون ذرت مکزیکی هایی که فلیکس حاضر کرده بود رو برای سرو کردن میریختند،هان و جونگین هم داشتند پتو و بالشت میآوردن. چان و سونگمین و لینو هم روی مبل نشسته بودند و داشتند درمورد فیلم صحبت میکردند، اما سونگمین...سونگمین ساکت بود.
گوشه کناری مبل سه نفره طوسی رنگ نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دسته مبل.
بی سر و صدا فقط داشت به صفحه نمایشی که داشت تبلیغات قبل از فیلم رو تکرار میکرد،خیره شده بود و توی افکارش غرق بود؛شاید از دست خودش ناراحت بود که اونقدر جرئت نداره که احساساتشو بهت بگه،اما خب اون که از احساسات تو بیخبر بود..فکر میکرد تو فقط به چشم یه دوست مهربون میبینیش. خبر نداشت احساساتش به قدری دوطرفه است که دختری که شبانه روز با دیدنش بیشتر پی میبرد خدا چه قدرت و زمانی برای خلق کردن این اثر هنری گذاشته،شب ها به فکر اینکه شاید فردا بتونه شجاع باشه تا اونم بگه چقدر دوست داره برای تمام شبهای عمرش توی بغل اون بخوابه و برای بقیه روز های باقی مونده عمرش تو بغل سونگمین و با دیدن چهره اون از خواب بیدار بشه.
چان و لینو کم کم ساکت شدند و منتظر بقیه پسرا و تو بودند که همین سکوت تونست توجه اونارو به ساکتی و صورت بیحواس سونگمین جلب کنه.
چان که کنارش نشسته بود با آرنجش ضربهای آروم زد به سونگمین تا ببینه میتونه پسر کناریش رو از فکر هایی که ازش بیخبر بود بیرون بکشه یا نه،که با یه "هوم؟"کوچیک از طرف سونگمین فهمید بیشتر از چیزی که فکر میکرد سونگمین تو فکره و حواسش اینطرفا نیست؛از کنار چان صدای لینویی که حالا گوشیش رو گذاشته بود کنار و داشت با نگاه کردن به فیس سونگمین میگفت:"هوممم؟؟*(ادای سونگمین رو درآورد فقط یهخورده بیشتر هومش رو کشید.)چه خبره؟ کجایی سونگمینی؟ یه تاکسی بگیرم برگردی؟"
چان ریز و بیصدا خندید اما وقتی دید سونگمین فقط صدا دار نفسشو داد بیرون و سرشو تکیه داد به پشت مبل،ابرویی به طرف لینو بالا انداخت تا متوجهاش کنه که انگار ایندفعه مسئله جدیه.
"هی سونگمین...بی شوخی چیزی شده؟ خیلی تو فکری انگار."
سرشو بلند کرد. نگاهشو داد به چشمای منتظر و کمی نگران چان و با صدایی که انگار جوری بود که فقط میخواست خودش بشنوه،درحالی که دوباره داشت نگاهشو میداد به تلویزیون جواب داد:"باختم بهش...بدم باختم."
_Soki.
-ادامهاش تو پست بعد.✨🎀
#سونگمین #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
P²
"سونگمینی ا.ت بیایید بریم دیگه."
"باشه."
سونگمین فقط کوتاه جواب چان رو داد و شروع کرد قدم برداشتن به طرف پسرا،اما تو حسش کردی. حس کردی چیزی میخواست بگه که یهویی صداشو با صدای چان ساکت کرده بود،پس قبل از اینکه کامل ازت فاصله بگیره صداش زدی:"سونگمین،وایسا."
وقتی صداتو شنید،از حرکت ایستاد و برگشت سمتت..وقتی رسیدی کنارش به چشمای مشکیش خیره شدی،یهلحظه خودت داشتی فراموش میکردی که چرا صداش زدی. چشماش یه برق خاص داشت که باعث میشد نتونی درست فکر کنی،چشماش با همه چشمایی که توی دنیا دیده بودی فرق داشت؛خیلی زیباتر از ستاره های کهکشان ها میدرخشید و باعث میشد ضربه های قلبت محکمتر از همیشه بکوبه.
"هی-هیچی فقط..حس کردم چیزی میخواستی بگی."
سونگمین مکثی کرد،انگار اونم داشت به زیبایی چشمای تو نگاه میکرد. مکثی که کرد بینتون شاید چهار یا پنج ثانیه بود اما حس نگاه چشمات توی قلب سونگمین به مدت طولانی بود،یه حسی که انگار نگاه کردن به چشمات از بالا به پایین مثل نگاه کردن به پروانهای زیبا و دست نیافتنیای بود که همین الان توی دست نشسته بود؛همونقدر لطیف اما عمیق،عمیق چون اون پروانه انقدری بال های منحصر به فردی داشت که باعث میشد فکر کنه تنها کسی هست که داره زیبایی هنر های دست خدا رو میبینه.
"نه چیزی..نیست بیا بریم."
بعدش تو فقط سرتو تکون دادی و همراهش رفتی سمت پسرا...
***
وقتی رسیدید داخل خوابگاه همه طبق معمول رفتید تو اتاقتون تا یکم استراحت کنید یا به کارهای شخصیتون برسید.
تو هم توی اتاقت بعد از دوشی که گرفته بودی داشتی روتین پوستت رو انجام میدادی،چون دختر بودی اعضا از همون اول بهت یه اتاق تنها داده بودن تا راحت باشی پس الآنم با آرامش خاطر داشتی کاراتو انجام میدادی. درحالی که داشتی ماسک صورتت رو برمیداشتی صدای چانگبین رو شنیدی که میگفت:"ا.ت بیا پایین میخوایم با بچهها فیلم ببینیم."
"باشه."
بعدش شروع کردی به زدن مرطوب کنندهات تا بعدشم موهات رو کمی خشک و شونه کنی..
پایین پیش پسرا همه درحال انجام یه کاری بودند.
چانگبین و فلیکس تو آشپزخونه داشتند اون ذرت مکزیکی هایی که فلیکس حاضر کرده بود رو برای سرو کردن میریختند،هان و جونگین هم داشتند پتو و بالشت میآوردن. چان و سونگمین و لینو هم روی مبل نشسته بودند و داشتند درمورد فیلم صحبت میکردند، اما سونگمین...سونگمین ساکت بود.
گوشه کناری مبل سه نفره طوسی رنگ نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دسته مبل.
بی سر و صدا فقط داشت به صفحه نمایشی که داشت تبلیغات قبل از فیلم رو تکرار میکرد،خیره شده بود و توی افکارش غرق بود؛شاید از دست خودش ناراحت بود که اونقدر جرئت نداره که احساساتشو بهت بگه،اما خب اون که از احساسات تو بیخبر بود..فکر میکرد تو فقط به چشم یه دوست مهربون میبینیش. خبر نداشت احساساتش به قدری دوطرفه است که دختری که شبانه روز با دیدنش بیشتر پی میبرد خدا چه قدرت و زمانی برای خلق کردن این اثر هنری گذاشته،شب ها به فکر اینکه شاید فردا بتونه شجاع باشه تا اونم بگه چقدر دوست داره برای تمام شبهای عمرش توی بغل اون بخوابه و برای بقیه روز های باقی مونده عمرش تو بغل سونگمین و با دیدن چهره اون از خواب بیدار بشه.
چان و لینو کم کم ساکت شدند و منتظر بقیه پسرا و تو بودند که همین سکوت تونست توجه اونارو به ساکتی و صورت بیحواس سونگمین جلب کنه.
چان که کنارش نشسته بود با آرنجش ضربهای آروم زد به سونگمین تا ببینه میتونه پسر کناریش رو از فکر هایی که ازش بیخبر بود بیرون بکشه یا نه،که با یه "هوم؟"کوچیک از طرف سونگمین فهمید بیشتر از چیزی که فکر میکرد سونگمین تو فکره و حواسش اینطرفا نیست؛از کنار چان صدای لینویی که حالا گوشیش رو گذاشته بود کنار و داشت با نگاه کردن به فیس سونگمین میگفت:"هوممم؟؟*(ادای سونگمین رو درآورد فقط یهخورده بیشتر هومش رو کشید.)چه خبره؟ کجایی سونگمینی؟ یه تاکسی بگیرم برگردی؟"
چان ریز و بیصدا خندید اما وقتی دید سونگمین فقط صدا دار نفسشو داد بیرون و سرشو تکیه داد به پشت مبل،ابرویی به طرف لینو بالا انداخت تا متوجهاش کنه که انگار ایندفعه مسئله جدیه.
"هی سونگمین...بی شوخی چیزی شده؟ خیلی تو فکری انگار."
سرشو بلند کرد. نگاهشو داد به چشمای منتظر و کمی نگران چان و با صدایی که انگار جوری بود که فقط میخواست خودش بشنوه،درحالی که دوباره داشت نگاهشو میداد به تلویزیون جواب داد:"باختم بهش...بدم باختم."
_Soki.
-ادامهاش تو پست بعد.✨🎀
#سونگمین #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
- ۵۶۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط