( شعر از خودم )
( شعر از خودم )
ساقی ز می با من مگو عاجز شدم بس کن دگر*
غم را بگو می را مگو ای بلبل شیرین شکر*
آن سان خرامان می رود آتش به جانم می زند*
فریاد را سر می دهد این سینه از شب تا سحر*
مطرب بزن سازی ز چپ افتاده ام در تاب و تب*
پروا مکن از حال شب مطرب بزن ای بی خبر*
جامی که دردستت همی پرگشته از مشروب و می*
ناید که آن را سر کشی ، آتش زند پر شور و شر*
کشکول می پر گشته را عشقم جوابش کرده تا*
عاشق به پا خیزد ز جا ، آید بسی سویش خطر*
این غصه ما را می کشد ، جانم تباهی می رود*
آن سان به سرمه می زند خاک ره آن رهگذر*
از گفتگو از جستجو از نامه های پشت و رو*
نومید می گویم مگو زان حرف ها باری دگر *
آیا که لالی این چنین باید شود پامال کین*
تا کی چنان تا کی چنین حرفم نهان ای همسفر*
( لطفا نظر دهید)
ساقی ز می با من مگو عاجز شدم بس کن دگر*
غم را بگو می را مگو ای بلبل شیرین شکر*
آن سان خرامان می رود آتش به جانم می زند*
فریاد را سر می دهد این سینه از شب تا سحر*
مطرب بزن سازی ز چپ افتاده ام در تاب و تب*
پروا مکن از حال شب مطرب بزن ای بی خبر*
جامی که دردستت همی پرگشته از مشروب و می*
ناید که آن را سر کشی ، آتش زند پر شور و شر*
کشکول می پر گشته را عشقم جوابش کرده تا*
عاشق به پا خیزد ز جا ، آید بسی سویش خطر*
این غصه ما را می کشد ، جانم تباهی می رود*
آن سان به سرمه می زند خاک ره آن رهگذر*
از گفتگو از جستجو از نامه های پشت و رو*
نومید می گویم مگو زان حرف ها باری دگر *
آیا که لالی این چنین باید شود پامال کین*
تا کی چنان تا کی چنین حرفم نهان ای همسفر*
( لطفا نظر دهید)
- ۳.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط