وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23

ا.ت . کبودی ؟ کو کجا؟

آها اینجا ....

اینجا رو .. آها پشه کنده خاروندم برا همین

کبود شده نگران نباشید پدربزرگ

تق
تق
تق * صدای کفش

سلام بابا یی( یه چیزی بگم اینکه بابایی

منظورم همون بابا بزرگ اتِ که بعدا بهم میگم آقای سو)

اومد پایین

~ او فک کنم مهمون داریم * اومد نشست

رو صندلی رو به روی هیونجین
و دوباره گفت

نمیخوای این ددی خوشگل رو معرفی کنی؟

آقای سو: ایگووووو ( به معنی ای خدا )

چرا تو بزرگ‌نمیشی نمیدونی که باید اول سلام کنی ؟
~ آها ببخشید سلام ددی سلام خانم ....
ا.ت مین دا هستم سو مین دا
~ سو؟
سو. * مخفف شده آقای سو .* آقا ببخشید باید بهت معرفی میکردم دخترم ایشون دختر داییت ه
~ داییم؟ مگه اون هنوز زندس؟
سو .. با تعجب و تعصب نگاه میکرد
ویو ات.
بعد از اینکه اون دختر با یه لباس تقرییبا باز اومد نمیدونستم کیه و اومد نشست رو صندلی و هیونجین رو ددی صدا کرد دختره هرزه معلوم نیست زیر خواب چند نفره ایش چندش* تو زهنش

اما بعد اینکه فهمیدم اون دختر عمه مه خیلی تعجب کردم هالا اون به کنار و الانم به بابام توهین کرد
که خیلی عصبی شدم چرا هیچکس هیچی نمیگه نه هیون چیزی میگه نه بابابزرگم که نتونستم تحمل کنم و با صدای نسبتا بلند گفتم دختره ... هواست باشه داری چی میگی
مگه بابای با..* همون موقع هیونجین دستش رو میزاره روی رون ا.ت و چنگ میزنه که باعث میگه ا.ت به حرفش ادامه نده
سو : * سرفه بی ادبی این دختر رو ببخشید
یکم زیاده روی کرد و به خواطر دلتنگی یه و به خواطر اینکه تا حالا ایشون ندیده

~ اره مین دا ببخشید من تا هالا با هیچ کدوم از اعضای خانواده در ارتباط نبودم و نمیدونم آها ببخشید باید معرفی کنم خب من پارک یوجین هستم و دختر عمه تو ام و دست راست سو

ا.ت خوشبختم خانم یوجین ..عصبی..

بابا بزرگ‌میتونم بپرسم‌ایشون که کنار مین دا ی عزیزم نشسته کیه
$ ام ببخشید باید معرفی کنم من هوانگ هیونجین ام و شوهر مین دا خوشبختم

~ شوهر ؟
میتونم بپرسم کی ازدواج کردین؟
ویو ا.ت
چی شوهر هیونیجییین بعدا میشکمت .. افکار ..
که خواستم حرف بزنم که خدمت کار ها غذا ها رو اوردن و گزاشتن رو‌میز که باعث شد
دیگه حرفی نزنم
که سو گفت خب خب دعوا هارو بزاریم کنار نظرتان چیه یه جنگ دیگه رو‌شروع ‌ کنیم ها؟

ویو بعد غذا
اول یه لحظه اون دختره سو رو برد توی آشپز خونه و بهش یه چیزی گفت و اصلا واکنش پدر بزرگم رو دوست نداشتم
که بعد دوباره رفت بالا و اومد پایین و گفت
~ خب بابای من میخوام‌برم جایی اجازه هست ؟
سو: اره برو فردا واسه ناهار برگردی کارت دارم باید بریم شرکت
ا.ت . خب بابا بزرگ ما هم دیگه باید بریم چون راه دوره و دیگه الاناست که ساعت ۱۱ بشه و منم خوابم‌میاد اجازه میدید بریم ما ؟
~ نه امشب رو بمونید اتاق خالی داریم
اولا رانندگی تو شب خطرناک ه
دومن فردا‌ باید باید یوجین رو هم با خودتون ببرین یه چند روزی مهمون شما باشه
ا.ت . چرا میخواد با ما بیاد ؟
~ ( چون الان یه شدت خوابم میاد و نمیدونم دارم چی مینویسم )


ادامه دارد
بچه ببخشید دیر آپ میکنم امتحان دارم و ببخشید اگه بد مینویسم در همین قدر توان دارم😕
دیدگاه ها (۳)

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p24ا.ت: باشه من باهاش مش...

چرا دیگه مثل قبل حمایت نمیشه؟؟

اسلاید ۲ لباسی که ات پوشیده اسلاید ۳لباس ی که یوجین پوشیده...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22 ویو ات وقتی ماجرا رو...

این عشق فیک نیست پارت 2//ویو ساعت 5//. //ویوی ا/ت //د...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p14 از اینکه اینجوری ب...

سناریو سو پارت اول

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p13 ویو مین دا صبح با بر...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

love in the dark⑧⑤یک ساعت بعد ا/ت: نخوابیدی؟ کوک: نه رفتم کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط