تو را دل برگزید و کارِ دل شک برنمی دارد

تو را دل برگزید و کارِ دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگِ کوچک برنمی دارد
تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد
برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد
اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد
بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمیدارد
دیدگاه ها (۱۱)

رفتی و خاموش شد خورشید من ... قلب روشن چشم پر امید من !رفتی ...

به دیدارم نمی‌آیی چرا؟ دلتنگ دیدارم همین بود اینکه می گفتی ...

هر شب بهانه بود خیابان و کوچه‌هامی‌خواستم پرنده شوم سمت تو، ...

با اینکه مانده است به دل جای پای تو سربسته است تا به ابد ماج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط