دوست و همراهم اینگونه برایم گفت»»
دوست و همراهم اینگونه برایم گفت»»
به دختر خانمی علاقه مند شده بودم ..
رفت وآمد ما جنبه کاری داشت..
هر روزی که می گذشت علاقه بیشتری را درونم احساس می کردم...
با خداوند مناجات کردم و از او خواستم اگر به صلاح هست و خوشنودی پروردگار در آن هست ، هدایتم کند
نه خانه و نه ماشین و نه درامد، هیچ امکانی برای ازدواج نداشتم!
بجای اینکه علاقه ام را مخفی کنم و یا از بی راه ادامه دهم به خانواده اون شخص صحبت کردم..
و خوب جواب هم معلوم بود
گفتند فلانی خوب هست ولی نه..
«««««««««»»»»»»»»»»
دل کندن سخت بود ولی با خدا معامله کرده بودم..
به یکی از بلند ترین قله ها تصمیم به صعود گرفتم..
زمستان بود و سرد
تنها به کوه رفتن را دوست داشتم و تنهایی را
کوه زیبا بود و سفید
کوله پشتی و کیسه خواب...
سرد بود و نزدیک غروب
حدود یک ساعت و یا بیشتر برف ها را جا به جا کردم تا مکان استراحت آماده شود..
حدود 20 درجه زیر صفر
از خواب که بیدار شدم بطری آب یخ زده بود!
شروع به حرکت کردم ولی امکان قدم برداشتن نبود
با تیشه کوه نوردی جای پایم را در برفها خالی می کردم و به بالا میرفتم
سرما بیشتر حس می شد و برفها سنگ تر..
وزش باد تعادلم را بر هم می زد
تلاش برای کندن برف و خالی کردن جای پا بی فایده بود و ...
تعادلم را از دست دادم و سقوط کردم..
بر روی برفها سر می خوردم
بهتر است به جای برف بگویم تیغ !
بدنم حس نداشت و با سرعت به سمت پرتگاه می رفتم
«من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
آخرین فرصت از این جهان و آخرین کلام..
ناخداگاه که همه چیز را تمام شده میدیدم..
این کلام بر زبانم امد..
یا الله
----------------
قُلْ إِنِّی لَن یُجِیرَنِی مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا
بگو هرگز کسی مرا در برابر خدا پناه نمیدهد و هرگز پناهگاهی غیر از او نمییابم
به دختر خانمی علاقه مند شده بودم ..
رفت وآمد ما جنبه کاری داشت..
هر روزی که می گذشت علاقه بیشتری را درونم احساس می کردم...
با خداوند مناجات کردم و از او خواستم اگر به صلاح هست و خوشنودی پروردگار در آن هست ، هدایتم کند
نه خانه و نه ماشین و نه درامد، هیچ امکانی برای ازدواج نداشتم!
بجای اینکه علاقه ام را مخفی کنم و یا از بی راه ادامه دهم به خانواده اون شخص صحبت کردم..
و خوب جواب هم معلوم بود
گفتند فلانی خوب هست ولی نه..
«««««««««»»»»»»»»»»
دل کندن سخت بود ولی با خدا معامله کرده بودم..
به یکی از بلند ترین قله ها تصمیم به صعود گرفتم..
زمستان بود و سرد
تنها به کوه رفتن را دوست داشتم و تنهایی را
کوه زیبا بود و سفید
کوله پشتی و کیسه خواب...
سرد بود و نزدیک غروب
حدود یک ساعت و یا بیشتر برف ها را جا به جا کردم تا مکان استراحت آماده شود..
حدود 20 درجه زیر صفر
از خواب که بیدار شدم بطری آب یخ زده بود!
شروع به حرکت کردم ولی امکان قدم برداشتن نبود
با تیشه کوه نوردی جای پایم را در برفها خالی می کردم و به بالا میرفتم
سرما بیشتر حس می شد و برفها سنگ تر..
وزش باد تعادلم را بر هم می زد
تلاش برای کندن برف و خالی کردن جای پا بی فایده بود و ...
تعادلم را از دست دادم و سقوط کردم..
بر روی برفها سر می خوردم
بهتر است به جای برف بگویم تیغ !
بدنم حس نداشت و با سرعت به سمت پرتگاه می رفتم
«من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
آخرین فرصت از این جهان و آخرین کلام..
ناخداگاه که همه چیز را تمام شده میدیدم..
این کلام بر زبانم امد..
یا الله
----------------
قُلْ إِنِّی لَن یُجِیرَنِی مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا
بگو هرگز کسی مرا در برابر خدا پناه نمیدهد و هرگز پناهگاهی غیر از او نمییابم
- ۲.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط