کلاس دوم بودم

کلاس دوم بودم..
قرار شد مثل همه بچه ها تولد بگیرم و خب همه رو دعوت کنم..
به همه یک کارت دعوت دادم ...یک هفته گذش و پنجشنبه قرار بود تولدم رو بگیرن...
خیلی ذوق شوق داشتم وقتی گیفت بچه هارو کنار هم میزاشتم تا بهشون بدم تو جشن تولد...
شب شد و فردا روز جشن بود
دیدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه و مادر یکی از بچه هاس.. تقریبا دو ساعتی میشد داشت حرف می‌زد..
تمام مدت فال گوش وایساده بودم...
و همه والدین بچه ها شب تولدم گفتن : ببخشید...تولد( اسمم)مبارک باشه..ولی دخترمون نمیتونه بیاد...
ولی منم میخواستم فقط یک جشن کوچیک بگیرم...
این ماجرا بار ها و بار ها به نوع های مختلف تکرار شد..
حالا از جشن تولد متنفرم...

-کاش اصلا دنیا نمیومدیم...مین یونگی:)🥀
دیدگاه ها (۲)

https://wisgoon.com/pin/36411739/...:)🥀

گوشیم پر کلیپ های سپه...ولی همش داره خاک میخوره..امروز حرفش ...

help..I lost..my self...again..._بیلی ایلیش...

شما آدم میکشین....و بعد به بی حس بودن محکوم میکنینشون..ولی د...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁴ ولی نه از روی دوست داشتن از روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط