امن ترین خطر

امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚

پارت ۱۵
«لحظه‌ای قبل از سقوط»

هوای زیرزمین سنگین بود.

بوی رطوبت، خون و فلز در فضا پیچیده بود و تنها صدایی که شنیده می‌شد، چکه‌های آرام آب از لوله‌های سقف بود.

سو‑مین روی صندلی فلزی بسته شده بود. دست‌هایش می‌لرزیدند و صورتش از ترس رنگ نداشت.

اما جونکوک…
کاملاً آرام بود.

همین آرامش، ترسناک‌ترش می‌کرد.

او روبه‌روی سو‑مین ایستاده بود؛ یک دست در جیب شلوارش و اسلحه در دست دیگرش.

«آخرین بار می‌پرسم.»

صدایش پایین و کنترل‌شده بود.

«می‌ره کجاست؟»

سو‑مین با اضطراب سرش را تکان داد.
«من… من دقیق نمی‌دونم… قسم می‌خورم…»

جونکوک نزدیک‌تر رفت.

«ولی می‌دونی چطور وارد عمارت شد.»

سو‑مین نفسش لرزید.
«اون گفت فقط دختره رو می‌خواد… گفت اگه کمک نکنم خانواده‌مو می‌کشه…»

جونکوک ناگهان یقه‌اش را گرفت و صندلی را به عقب کوبید.

صدای برخورد فلز در زیرزمین پیچید.

«اسمش "دختره" نیست.»

سو‑مین با وحشت به چشم‌های تاریک او خیره شد.

جونکوک آرام اما مرگبار گفت:
«اسمش آیلینه.»

در سکوت سنگین زیرزمین، حتی افراد جونکوک هم چیزی نگفتند.

سو‑مین با صدای شکسته گفت:
«من فقط در جنوبی رو باز کردم… به خدا بیشتر از اون کاری نکردم…»

«دروغ نگو.»

«راست میگم!»

جونکوک اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشت.

«پس چرا رمز سیستم امنیتی لو رفته؟»

اشک از چشم‌های سو‑مین پایین افتاد.
«من… من فایل‌ها رو فرستادم… ولی فکر نمی‌کردم امشب حمله کنن…»

چشم‌های جونکوک سردتر شد.

«اشتباه فکر کردی.»

سو‑مین گریه می‌کرد.
«رئیس… خواهش می‌کنم…»

اما جونکوک اسلحه را پایین آورد و عقب رفت.

«ببریدش.»

دو نفر جلو آمدند و سو‑مین را کشان‌کشان بیرون بردند.

قبل از خارج شدن، سو‑مین با ترس فریاد زد:
«می‌ره گفته بود دختره حقیقتو نمی‌دونه! گفته بود وقتی بفهمه خودش ازت فرار می‌کنه!»

در بسته شد.

سکوت.

جونکوک بی‌حرکت ایستاد.

حقیقت…

همان کلمه‌ای که از وقتی صندوق باز شده بود، مثل سایه دنبالش می‌کرد.

هانا آرام نزدیک شد.
«رئیس… فکر می‌کنی منظورش چی بود؟»

جونکوک نگاهش را پایین انداخت.
«همون چیزی که من ازش می‌ترسم.»

«باید به آیلین بگی؟»

جونکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«هنوز نه.»

***

بالا در اتاق، آیلین کنار پنجره نشسته بود.

باران قطع شده بود اما آسمان هنوز تاریک بود. عمارت بیش از حد ساکت شده بود و همین ساکت بودن آزارش می‌داد.

ذهنش پر از سؤال بود.

خانواده کیم…
ویدیوی قدیمی…
می‌ره…
و جونکوک.

همه‌چیز به هم وصل بود اما او هنوز تصویر کامل را نمی‌دید.

صدای باز شدن در باعث شد برگردد.

جونکوک وارد شد.

آیلین فوراً از جا بلند شد.
«چی شد؟»

جونکوک کت خیسش را درآورد.
«سو‑مین اعتراف کرد.»

قلب آیلین فرو ریخت.
«واقعاً جاسوس بود…»

«آره.»

آیلین آرام پرسید:
«می‌ره کجاست؟»

جونکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«هنوز پیداش نکردیم.»

بعد مستقیم سمت میز رفت اما آیلین متوجه شد رفتارش فرق کرده.

ساکت‌تر شده بود.
سنگین‌تر.

«یه چیزی شده.»

جونکوک مکث کرد.
«چرا فکر می‌کنی؟»

«چون هر وقت ذهنت درگیره، این‌طوری میشی.»

جونکوک برای لحظه‌ای نگاهش کرد؛ انگار خودش هم نفهمیده بود آیلین این‌قدر دقیق او را می‌خواند.

آیلین چند قدم جلو آمد.
«چی رو ازم پنهون می‌کنی؟»

جونکوک آهسته نفس کشید.
«بعضی حقیقتا وقتی زود گفته بشن… فقط همه‌چیزو خراب می‌کنن.»

آیلین اخم کرد.
«من از دروغ بیشتر متنفرم.»

«منم.»

«پس بگو.»

جونکوک نگاهش را بست.

اگر حقیقت را می‌گفت…
ممکن بود آیلین واقعاً از او دور شود.

و عجیب بود که حالا این فکر تا این حد برایش ترسناک شده بود.

بالاخره آرام گفت:
«بهت قول میدم وقتی زمانش رسید، همه‌چیو بدونی.»

آیلین چند ثانیه خیره ماند.

بعد آهسته گفت:
«دارم سعی می‌کنم بهت اعتماد کنم، جونکوک.»

و این جمله بیشتر از هر تهدیدی روی او اثر گذاشت.

جونکوک خیلی آرام جواب داد:
«می‌دونم.»

سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

بعد ناگهان برق عمارت برای چند ثانیه رفت.

اتاق در تاریکی فرو رفت.

آیلین ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.

اما لحظه‌ای بعد، دست گرمی دور مچش پیچید.

جونکوک.

صدایش در تاریکی آرام بود.
«آروم باش. من اینجام.»

قلب آیلین بی‌اختیار آرام‌تر زد.

برق اضطراری روشن شد؛ نور کم‌رنگ زرد روی صورتشان افتاد.

و تازه آن موقع آیلین فهمید چقدر نزدیک ایستاده‌اند.

دست جونکوک هنوز دور مچش بود.

نگاهشان در هم قفل شد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

اما فضا ناگهان سنگین شد.
سنگین از چیزی که مدت‌ها بود بینشان شکل می‌گرفت.

ادامه کامنت ها
دیدگاه ها (۳)

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«کسی که پشت سایه‌ها ایستاده»ص...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟓𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚پارت ۱۷«شبی که هیچ‌کدام نخوا...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«شبی که اعتماد شروع شد»بارا...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟐𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚 «اولین خون در خانه»صدای شلی...

خون ومخملPart=۱۴چند روز بعد – انبار متروکه در جنوب سئولتهیون...

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚فضای سالن سنگین شده بود.هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط