رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۹۵
ریحانه:م..من باید با راشا حرف بزنم
ترسبدم
من:نه
ریحانه:براچی
من:اگ دوسم نداشته باشه چی
ریحانه اومد دستامو گرفت
ریحانه:براچی زن داداش
از لفظ زن داداش لپام گل انداخت سرمو انداختم پایین
ریحانه دوباره بغلم کرد
ریحانه:من الان میام
اومدم بگیرمش که رفت
وای خدا استرس دارم اوفففف اگ راشا دوسم نداشته باشه چی
ولی ولی یجوری نگام میکنه با لبخند ولی بازم میترسم راه افتادم سمت خونه
~~~ریحانه~~~
از پله ها رفتم بالت که برم تو اتاقش
دستم رفت سمته دستگیره که درو باز کنم اما با حرفای راشا دستم رو دستگیره خشک شد
راشا:جانم عشقم
__
راشا:اره دورت بگردم منم دوست دارم
__
راشا:حالا بهت میگم کی ببینمی
__
راشا:قربانت خدافظ
لبخند از رو لبام رفت
وای خدا
راشا مگه،مگه دوسش نداشت خودم شنیدم
من خودم شنیدم
درو باز کردم رفتم تو
راشا:جانم خواهری
من:ا..این کی بود
راشا:کی؟
من:همینگه داشتی باهاش حرف میزدی
راشا:عشقم بود چطور؟
من:م..مگه تو اینازو دوست نداشتی
راشا:هه مگه خاله بازیه برو بیردن ریحانه میخوام بخوابم
اه لعنتی
رفتم از در بیرون
رفتم تو اتاقم دیدم ایناز نشسته رو تختم دست پاچست
تا منو دید اومد سمتم
ایناز:چی شد ریحانه قبول کرد نه؟
من:چی
ایناز:میدونستم میدونسم دوسم داره وای باورم نمیشه من برم لباسامو جمع کنم
تا خواستم یه چیزی بگم از اتاق رفت بیرون
حالا من چی بهش بگم
خدا لعنتت کنه راشا که ماییه عذابی
اه
~~~راشا~~~
امروز دیدم ریحانه و ایناز بدو بدو رفتن بیرون
منم برای اذیت کردنشون رفتم بیرون دنبالشون ولی وقتی از زبون ایناز شنیدم ارشامو دوست داره انگار دنیا رو سرم خراب شد
اخه چرا من که عاشقش بودم
سریع رفتم بالا
به سولماز زنگ زدم
من:سلام عزیزم
سولماز مکث کرد
سولماز:بامنی
من:اره دیگ عشقم
سولماز:راشا
من:جانم عشقم
سولماز:منو دوست داری من دوست دارم
من:اره دورت بگردم منم دوست دارم
سولماز:کی همو ببینیم
من:حالا بهت میگم کی ببینمت
سولماز:باشه پس خدافظ عشقم
من:قربانت خدافظ
بعد از اینکه ریحانه از اتاق بیرون رفت سرمو گذاشتم رو بالشت
به امروز فکر کردم
من اینازو دوست دارم ولی نباید دوسش میداشتم
امروز من دورتر از اونا وایساده بودم شنیدم که گفت ارشامو دوست داره
یعنی امکان داره اشتباه شنیده باشم نه نه امکان نداره و..ولی چرا ریحانه خوشحال شد
چرا
چرا اومد تو اتاقم سوال پیچم کرد
یعنی امکان داره اشتباه شنیده باشم نه امکان نداره من درست شنیدم گفت ارشامو دوست دارم
وای خداااااا دارم کلافه میشم
با فکر به ایناز نفهمیدم کی خوابم برد
نمیدونم ساعت چند بود که از خواب پاشدم
اتاق تاریک بود
به ساعت نگاه کردم در کمال تعجب دیدم ساعت ۳صبحه
وای من چقدر خوابیدم
پارت_۹۵
ریحانه:م..من باید با راشا حرف بزنم
ترسبدم
من:نه
ریحانه:براچی
من:اگ دوسم نداشته باشه چی
ریحانه اومد دستامو گرفت
ریحانه:براچی زن داداش
از لفظ زن داداش لپام گل انداخت سرمو انداختم پایین
ریحانه دوباره بغلم کرد
ریحانه:من الان میام
اومدم بگیرمش که رفت
وای خدا استرس دارم اوفففف اگ راشا دوسم نداشته باشه چی
ولی ولی یجوری نگام میکنه با لبخند ولی بازم میترسم راه افتادم سمت خونه
~~~ریحانه~~~
از پله ها رفتم بالت که برم تو اتاقش
دستم رفت سمته دستگیره که درو باز کنم اما با حرفای راشا دستم رو دستگیره خشک شد
راشا:جانم عشقم
__
راشا:اره دورت بگردم منم دوست دارم
__
راشا:حالا بهت میگم کی ببینمی
__
راشا:قربانت خدافظ
لبخند از رو لبام رفت
وای خدا
راشا مگه،مگه دوسش نداشت خودم شنیدم
من خودم شنیدم
درو باز کردم رفتم تو
راشا:جانم خواهری
من:ا..این کی بود
راشا:کی؟
من:همینگه داشتی باهاش حرف میزدی
راشا:عشقم بود چطور؟
من:م..مگه تو اینازو دوست نداشتی
راشا:هه مگه خاله بازیه برو بیردن ریحانه میخوام بخوابم
اه لعنتی
رفتم از در بیرون
رفتم تو اتاقم دیدم ایناز نشسته رو تختم دست پاچست
تا منو دید اومد سمتم
ایناز:چی شد ریحانه قبول کرد نه؟
من:چی
ایناز:میدونستم میدونسم دوسم داره وای باورم نمیشه من برم لباسامو جمع کنم
تا خواستم یه چیزی بگم از اتاق رفت بیرون
حالا من چی بهش بگم
خدا لعنتت کنه راشا که ماییه عذابی
اه
~~~راشا~~~
امروز دیدم ریحانه و ایناز بدو بدو رفتن بیرون
منم برای اذیت کردنشون رفتم بیرون دنبالشون ولی وقتی از زبون ایناز شنیدم ارشامو دوست داره انگار دنیا رو سرم خراب شد
اخه چرا من که عاشقش بودم
سریع رفتم بالا
به سولماز زنگ زدم
من:سلام عزیزم
سولماز مکث کرد
سولماز:بامنی
من:اره دیگ عشقم
سولماز:راشا
من:جانم عشقم
سولماز:منو دوست داری من دوست دارم
من:اره دورت بگردم منم دوست دارم
سولماز:کی همو ببینیم
من:حالا بهت میگم کی ببینمت
سولماز:باشه پس خدافظ عشقم
من:قربانت خدافظ
بعد از اینکه ریحانه از اتاق بیرون رفت سرمو گذاشتم رو بالشت
به امروز فکر کردم
من اینازو دوست دارم ولی نباید دوسش میداشتم
امروز من دورتر از اونا وایساده بودم شنیدم که گفت ارشامو دوست داره
یعنی امکان داره اشتباه شنیده باشم نه نه امکان نداره و..ولی چرا ریحانه خوشحال شد
چرا
چرا اومد تو اتاقم سوال پیچم کرد
یعنی امکان داره اشتباه شنیده باشم نه امکان نداره من درست شنیدم گفت ارشامو دوست دارم
وای خداااااا دارم کلافه میشم
با فکر به ایناز نفهمیدم کی خوابم برد
نمیدونم ساعت چند بود که از خواب پاشدم
اتاق تاریک بود
به ساعت نگاه کردم در کمال تعجب دیدم ساعت ۳صبحه
وای من چقدر خوابیدم
- ۵۳.۱k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط