جادویی عشق part 23
جادویی عشق part 23
من چیکار باید بکنم؟ وی هریسون زل زد بهم.. اشفته
و وحشت زده به یه نقطه خیره بودم. این یه بازیه.. من میدونم.
اما کي تموم میشه؟چطوري تموم میشه؟
کي براي اين گروه تئاتر دست میزنن و من میتونم برگردم خونه؟
اشک تو چشمام حلقه زد. جورج : چیکارش کنیم اقا؟ به جرم دزدي انگشتاش رو قطع
کنیم؟ تند نگاهم رو کشیدم بالا و تو چشماي وی هریسون
کردم و با وحشت دستامو مشت کردم.
نفسم از ترس بند اومده بود. نگاه ازم کند و رفت لب پنجره و به بیرون خیره شد. قلبم داشت از دهنم بیرون میزد.
محکم گفت: نه...نفسم رو شدید بیرون دادم که اشکم جاري شد. نگاه
تند پشت دستم رو روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاك
کردم. وی: فعلا بندازینش تو همون اصطبل بمونه تا بعد براش تصمیم بگیرم.. با درد دهن باز
با درد دهن باز کردم که انگشت اشاره شو رو جلوم گرفت و گفت چه الان چه بعد رفتنت تو اصطبل.. صدات در بیاد تك تك انگشتات رو به فاصله یه نفس از هم دونه
میدم دونه قطع کنن... لرزي به تنم افتاد.
به انگشت اشاره اش که جلوم بود نگاه کردم. خداي من..
انگشتر آبي فيروزه اي عجيبي توي انگشت اشاره اش بود.. واقعا عجیب بود..يه خطوطي خاص و قشنگي روش بود.. خاص و تك..تاحالا نمونه شو که هیچ شبیهشم ندیده بودم.
من این انگشتر رو.. تنم داغ کرد. تو خواب این انگشتر رو دیده بودم..
تو خوابم توي مزرعه ذرت دراز کشیده بودم و دستي که این انگشتر رو توش بود سمتم دراز شده بود..
تند نگاهم رو به صورت جدي و اخموش کشیدم. چرا؟ چرا این مرد؟
جورج به مرد بیرونی اشاره زد و اون بازوم رو کشید و
بردم بیرون تمام مدتی که میتونستم و توی تیررسم بود این مردك لعنتي هریسون رو با خشم و نفرت نگاه میکردم.
پرتم کردن تو همون اصطبل.
درمونده وسط اصطبل روي زمين نشستم.
دو روز تمام توی اون اصطبل لعنتي بودم.. از غذایی که برام میاوردن فقط جرعه اي اب و کوچیکی نون میخوردم تا فقط زنده بمونم..
روزه سکوت گرفته بودم..
نه داد و بیداد میکردم و نه به در میکوبیدم.. چند بار يعني سعي کردم بي صدا در لعنتي رو باز کنم و از اینجا فرار کنم اما باز نمیشد.
ذهنم لحظه به لحظه بیشتر توي پيچ و خم حوادث گم
میشد.. در باز شد..بیحال به در نگاه کردم.
يکي از همون مرداي عوضي و پشتش جورج ... دقیق نگاه کردم. هریسون هم بود جورج: بيا بيرون.. به زور دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم.
رفتم جلوي در.. نور چشمامو میزد. دستمو جلوي چشمم گرفتم.
وی هریسون: آدم شدي؟
بودم
جورج کلافه گفت: اقا این دختر آدم نمیشه...بذارین دستش رو از دست بده تا ادب و شعور رو درك كنه...
با نفرت زل زدم بهش و گفت اما جفت دستاي تو رو هم قطع کنن بعيده شعور پيدا کني..
دندوناشو به هم فشرد و دهن باز کرد که هریسون محکم گفت یه دست لباس و یه اتاق بدین بهش..از این به بعد به خانوم کوچیک من خدمت ميكنه.. خانوم كوچيك من؟ خدمت؟ تند و وحشت زده گفتم: چی؟ بذار برم
خشن زل زد بهم. با خواهش و ملتمسانه گفتم خواهش میکنم..التماست
میکنم.. بذار برم..اشکم داشت درمیومد. پردرد گفتم بذار برم..لطفااا
با غیض گفت: یا دستت رو قطع میکنم یا توی این خونه
خدمت ميكني.. با وحشت نفس نفس زدم و عصبي گفتم تو این غلط
نمیکنم رو خيلي سريع اومد جلو و گردنم رو گرفت و چسبوندم به
دیوار.. محکم گردنم رو فشار داد. داشتم خفه میشدم..
تند تند دست و پا زدم. اکسیژن بهم نمیرسید. به زور و با ترس به دستش چنگ زدم. از انگشتر فیروزه اي و عجيبش توي
چشمام میخورد..
من چیکار باید بکنم؟ وی هریسون زل زد بهم.. اشفته
و وحشت زده به یه نقطه خیره بودم. این یه بازیه.. من میدونم.
اما کي تموم میشه؟چطوري تموم میشه؟
کي براي اين گروه تئاتر دست میزنن و من میتونم برگردم خونه؟
اشک تو چشمام حلقه زد. جورج : چیکارش کنیم اقا؟ به جرم دزدي انگشتاش رو قطع
کنیم؟ تند نگاهم رو کشیدم بالا و تو چشماي وی هریسون
کردم و با وحشت دستامو مشت کردم.
نفسم از ترس بند اومده بود. نگاه ازم کند و رفت لب پنجره و به بیرون خیره شد. قلبم داشت از دهنم بیرون میزد.
محکم گفت: نه...نفسم رو شدید بیرون دادم که اشکم جاري شد. نگاه
تند پشت دستم رو روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاك
کردم. وی: فعلا بندازینش تو همون اصطبل بمونه تا بعد براش تصمیم بگیرم.. با درد دهن باز
با درد دهن باز کردم که انگشت اشاره شو رو جلوم گرفت و گفت چه الان چه بعد رفتنت تو اصطبل.. صدات در بیاد تك تك انگشتات رو به فاصله یه نفس از هم دونه
میدم دونه قطع کنن... لرزي به تنم افتاد.
به انگشت اشاره اش که جلوم بود نگاه کردم. خداي من..
انگشتر آبي فيروزه اي عجيبي توي انگشت اشاره اش بود.. واقعا عجیب بود..يه خطوطي خاص و قشنگي روش بود.. خاص و تك..تاحالا نمونه شو که هیچ شبیهشم ندیده بودم.
من این انگشتر رو.. تنم داغ کرد. تو خواب این انگشتر رو دیده بودم..
تو خوابم توي مزرعه ذرت دراز کشیده بودم و دستي که این انگشتر رو توش بود سمتم دراز شده بود..
تند نگاهم رو به صورت جدي و اخموش کشیدم. چرا؟ چرا این مرد؟
جورج به مرد بیرونی اشاره زد و اون بازوم رو کشید و
بردم بیرون تمام مدتی که میتونستم و توی تیررسم بود این مردك لعنتي هریسون رو با خشم و نفرت نگاه میکردم.
پرتم کردن تو همون اصطبل.
درمونده وسط اصطبل روي زمين نشستم.
دو روز تمام توی اون اصطبل لعنتي بودم.. از غذایی که برام میاوردن فقط جرعه اي اب و کوچیکی نون میخوردم تا فقط زنده بمونم..
روزه سکوت گرفته بودم..
نه داد و بیداد میکردم و نه به در میکوبیدم.. چند بار يعني سعي کردم بي صدا در لعنتي رو باز کنم و از اینجا فرار کنم اما باز نمیشد.
ذهنم لحظه به لحظه بیشتر توي پيچ و خم حوادث گم
میشد.. در باز شد..بیحال به در نگاه کردم.
يکي از همون مرداي عوضي و پشتش جورج ... دقیق نگاه کردم. هریسون هم بود جورج: بيا بيرون.. به زور دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم.
رفتم جلوي در.. نور چشمامو میزد. دستمو جلوي چشمم گرفتم.
وی هریسون: آدم شدي؟
بودم
جورج کلافه گفت: اقا این دختر آدم نمیشه...بذارین دستش رو از دست بده تا ادب و شعور رو درك كنه...
با نفرت زل زدم بهش و گفت اما جفت دستاي تو رو هم قطع کنن بعيده شعور پيدا کني..
دندوناشو به هم فشرد و دهن باز کرد که هریسون محکم گفت یه دست لباس و یه اتاق بدین بهش..از این به بعد به خانوم کوچیک من خدمت ميكنه.. خانوم كوچيك من؟ خدمت؟ تند و وحشت زده گفتم: چی؟ بذار برم
خشن زل زد بهم. با خواهش و ملتمسانه گفتم خواهش میکنم..التماست
میکنم.. بذار برم..اشکم داشت درمیومد. پردرد گفتم بذار برم..لطفااا
با غیض گفت: یا دستت رو قطع میکنم یا توی این خونه
خدمت ميكني.. با وحشت نفس نفس زدم و عصبي گفتم تو این غلط
نمیکنم رو خيلي سريع اومد جلو و گردنم رو گرفت و چسبوندم به
دیوار.. محکم گردنم رو فشار داد. داشتم خفه میشدم..
تند تند دست و پا زدم. اکسیژن بهم نمیرسید. به زور و با ترس به دستش چنگ زدم. از انگشتر فیروزه اي و عجيبش توي
چشمام میخورد..
- ۲۷۲
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط