رخت مه را رخ و فرزین نهادست

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست

چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست

کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست

ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست

از این سنگین دلی با انوری بس
که بی‌تو سنگها بر دل نهادست


انوری
دیدگاه ها (۱۷)

مادر . . .هماننده سوره ای از " قرآن " است . . .که هیچ کس حتی...

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سوداکه ز هر اشک زدم بر سر دریا...

عاشقماهل همینڪوچه‌ے بن‌بست ڪـنارے،ڪہ تو ازپنجره‌اش پاے به قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط