معلم گفت فعل را صرف کن !

معلم گفت فعل را صرف کن !
گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت . . .
بغض گلویم را فشرد ، بغضم را شکستم و گفتم : دلم را شکست و رفت ، غرورم را له کرد و رفت ، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت . . .
او برای همیشه رفت ، رفت ، رفت . . .
دیدگاه ها (۴)

سلام به دوستای گل ویسگونیالان تجریش،دربند،چای و قلیون هوا هم...

"دل"به هرکس نسپار حتی اگر "عاشق" باشه!! حکم دلدادگی، "فقط عش...

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن . . . میدو...

همیشه عاشقِ برف بودی و اولین برف بهترین بهانه شد برای آخری...

p¹لیلیوم‌مثل همیشه وارد مدرسه شدم با سر صدایه بچه ها دستامو ...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط