"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت سیزدهم _ویو گهنا
🎨 خب دیگه، رنگا تموم شد. الان باید صبر کنیم تا خشک بشه، بعد با مدادهای حرفهایم میرم سراغ چشمها، جزئیات ریز، و حتی اون خوشگلی خاصشون رو درمیارم.
⏰ دو ساعت بعد...
الان دقیقاً ساعت ۳ صبحه، و یه اخلاق بدی که دارم اینه که نمیتونم نقاشی رو نصفهکاره بذارم.
ااا بذار ببینم خشک شده یا نه...
رفتم سمت تابلو، دست زدم—یسسس! خشک شده 😌
مدادای حرفهایمو آوردم، وایسادم، مداد رو گرفتم تو دستم و نشستم با دقت شروع کردم به اصلاح.
اون یکی دستم رو هم گذاشتم کنار تابلو، چون باید دقیق و تمیز بکشم.
😤 خب چرا چشم جیمین اینجوری شده؟
اوففف وایسا ببینم... یه پاککننده داشتم، بذار پاکش کنم.
پاک کردم اونجایی که خراب شده بود.
خوب دخترجون، تو میتونی! دوباره شروع کردم.
انقدر سفت کنار تابلو رو گرفته بودم که نفهمیدم کی زخم دستم باز شد و کنار تابلو خونی شد.
ولی برام مهم نبود—این باید تموم شه، بعداً به دستم میرسم.
⏳ چند ساعت بعد...
خب، تموم شد!
خیسِ آب شدم، وای وای وای 😅
یهدفعه یادم افتاد به دستم و اون لکهی خون کنار تابلو... الان چه گُهی بخورم؟
وایسا ببینم، شاید یه کاری بشه کرد...
رفتم کاتر آوردم. نمیدونم باید این بلا رو سر خودم بیارم یا نه،
ولی حاضر بودم به خودم آسیب بزنم، فقط این نقاشی باید تموم شه.
کاتر رو برداشتم، یه خراش رو کف دستم انداختم.
چند ثانیه بعد، کف دستم خونی شد...
🩸 پایینای تابلو یهکم خالی بود.
اگه مثل فیلمای ترسناک طراحی کنم، آره! خودشِه! عالی میشه.
نشستم، دستمو کشیدم رو پایینای تابلو...
ولی نقاشی تکون نخورد.
⏱️ چند دقیقه بعد...
ماچ به خودم—عالی شد! 😘
تابلو رو گذاشتم گوشهی اتاق تا کامل خشک بشه.
آها وایسا ببینم، اینجا چند تا اتاق داریم؟ شاید، شایدددد بتونم هر اتاق رو برای یه کاری بذارم.
حالا یهجوری گفتم "چند تا اتاق" انگار توی یه عمارت زندگی میکنم 😅
سه تا اتاق بیشتر نیست.
خب، الان با این دوتا باید یه کاری کنم.
اون یکی اتاق که برای خودمه.
این دوتا... اممم... عاااا... اهاااا!
رفتم تو یکی از اتاقا، دیدم پر از گرد و خاکه.
خوبه، بشینم اول تمیزش کنم 🧹
قسمت سیزدهم _ویو گهنا
🎨 خب دیگه، رنگا تموم شد. الان باید صبر کنیم تا خشک بشه، بعد با مدادهای حرفهایم میرم سراغ چشمها، جزئیات ریز، و حتی اون خوشگلی خاصشون رو درمیارم.
⏰ دو ساعت بعد...
الان دقیقاً ساعت ۳ صبحه، و یه اخلاق بدی که دارم اینه که نمیتونم نقاشی رو نصفهکاره بذارم.
ااا بذار ببینم خشک شده یا نه...
رفتم سمت تابلو، دست زدم—یسسس! خشک شده 😌
مدادای حرفهایمو آوردم، وایسادم، مداد رو گرفتم تو دستم و نشستم با دقت شروع کردم به اصلاح.
اون یکی دستم رو هم گذاشتم کنار تابلو، چون باید دقیق و تمیز بکشم.
😤 خب چرا چشم جیمین اینجوری شده؟
اوففف وایسا ببینم... یه پاککننده داشتم، بذار پاکش کنم.
پاک کردم اونجایی که خراب شده بود.
خوب دخترجون، تو میتونی! دوباره شروع کردم.
انقدر سفت کنار تابلو رو گرفته بودم که نفهمیدم کی زخم دستم باز شد و کنار تابلو خونی شد.
ولی برام مهم نبود—این باید تموم شه، بعداً به دستم میرسم.
⏳ چند ساعت بعد...
خب، تموم شد!
خیسِ آب شدم، وای وای وای 😅
یهدفعه یادم افتاد به دستم و اون لکهی خون کنار تابلو... الان چه گُهی بخورم؟
وایسا ببینم، شاید یه کاری بشه کرد...
رفتم کاتر آوردم. نمیدونم باید این بلا رو سر خودم بیارم یا نه،
ولی حاضر بودم به خودم آسیب بزنم، فقط این نقاشی باید تموم شه.
کاتر رو برداشتم، یه خراش رو کف دستم انداختم.
چند ثانیه بعد، کف دستم خونی شد...
🩸 پایینای تابلو یهکم خالی بود.
اگه مثل فیلمای ترسناک طراحی کنم، آره! خودشِه! عالی میشه.
نشستم، دستمو کشیدم رو پایینای تابلو...
ولی نقاشی تکون نخورد.
⏱️ چند دقیقه بعد...
ماچ به خودم—عالی شد! 😘
تابلو رو گذاشتم گوشهی اتاق تا کامل خشک بشه.
آها وایسا ببینم، اینجا چند تا اتاق داریم؟ شاید، شایدددد بتونم هر اتاق رو برای یه کاری بذارم.
حالا یهجوری گفتم "چند تا اتاق" انگار توی یه عمارت زندگی میکنم 😅
سه تا اتاق بیشتر نیست.
خب، الان با این دوتا باید یه کاری کنم.
اون یکی اتاق که برای خودمه.
این دوتا... اممم... عاااا... اهاااا!
رفتم تو یکی از اتاقا، دیدم پر از گرد و خاکه.
خوبه، بشینم اول تمیزش کنم 🧹
- ۴.۹k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط