عروس فراری
عروس فراری
p¹
''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''
صدای موسیقی در سالن بزرگ عمارت پیچیده بود. مهمانها لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و لبخند میزدند؛ همهچیز برای برگزاری یکی از مهمترین ازدواجهای تجاری خانوادههای ثروتمند کره آماده بود.
اما عروس کجا بود؟
طبقه دوم، اتاق عروس.
ا.ت مقابل آینه ایستاده بود. لباس سفید عروسی به تن داشت، موهایش مرتب شده بودند و آرایش زیبایی روی صورتش نشسته بود.
اما چشمهایش پر از اشک بودند.
امشب قرار بود با مردی ازدواج کند که حتی تحمل شنیدن اسمش را هم نداشت.
مردی که پدرش فقط بهخاطر پول و قدرتش انتخاب کرده بود.
ا.ت: من این ازدواج رو نمیخوام...
صدایش میان سکوت اتاق گم شد.
در باز شد و پدرش وارد اتاق شد.
پدر: هنوز آماده نیستی؟ همه منتظر تو هستن!
ا.ت برگشت و با التماس نگاهش کرد.
ا.ت: بابا، خواهش میکنم... من نمیخوام با اون مرد ازدواج کنم. حاضرم هر کاری بخوای انجام
بدم، ولی منو مجبور نکن!
پدر: این ازدواج آینده خانوادهمونه. تو هم قراره وظیفهات رو انجام بدی!
ا.ت: پس آینده من چی؟! منم آدمم! چرا هیچکس از من نمیپرسه چی میخوام؟!
پدرش با عصبانیت به او نزدیک شد.
پدر: پنج دقیقه دیگه پایین میای. اگه نیای، خودم میارمت!
در را محکم بست.
ا.ت چند لحظه به در خیره ماند.
بعد نگاهش به پنجره افتاد.
تصمیمش را گرفت.
حتی اگر مجبور میشد تمام شب را در خیابان بگذراند، دیگر اجازه نمیداد کسی زندگیاش را کنترل کند.
لباس عروسیاش را کمی جمع کرد، کفشهای پاشنهبلندش را درآورد و از پنجره به بالکن رفت.
چند دقیقه بعد، عروس فراری از عمارت بیرون زده بود.
بدون پول.
بدون تلفن.
بدون هیچ مقصدی.
فقط با یک تصمیم.
او دیگر برنمیگشت.
''ساعت ۱۲:۲۵ نیمهشب''
''عمارت جئون | منطقه گانگنام''
یک خودروی مشکی در محوطه عمارت توقف کرد.
جئون جونگکوک، رئیس بیستونهساله یکی از قدرتمندترین سازمانهای مافیایی کره، از ماشین پیاده شد.
کتوشلوار مشکی، ساعت گرانقیمت و چهرهای سرد داشت.
مردی که رقبایش حتی از شنیدن نامش هم احساس خطر میکردند.
جونگکوک از جلسهای طولانی برگشته بود و تنها چیزی که میخواست، چند ساعت آرامش بود.
جونگکوک: فردا صبح جلسه با گروه چوی رو لغو کن.
سوکجین: قربان، اونا سه هفتهست برای این جلسه منتظرن!
جونگکوک: پس میتونن سه هفته دیگه هم منتظر بمونن.
سوکجین آهی کشید.
سوکجین: یه روز میرسه که یکی پیدا میشه و باهات همونطوری رفتار میکنه که تو با بقیه رفتار میکنی.
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
جونگکوک: اون روز، اول تو رو اخراج میکنم.
سوکجین خندید.
سوکجین: شب بخیر، رئیس بیعاطفه!
جونگکوک هنوز جوابش را نداده بود که صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
نگهبان: قربان! یه نفر جلوی دروازهست!
جونگکوک: خب؟
نگهبان: فکر کنم... یه عروسه!
جونگکوک ابروهایش را بالا برد.
جونگکوک: چی؟
نگهبان: خودتون ببینین!
جونگکوک با قدمهای بلند بهطرف دروازه رفت.
و همانجا بود که او را دید.
دختری با لباس عروس سفید، موهای کمی آشفته و صورتی که از اشک خیس شده بود، پشت دروازه ایستاده بود.
ا.ت با دیدن مردی که بهطرفش میآمد، یک قدم عقب رفت.
نگاه جونگکوک روی صورتش ثابت ماند.
برای چند ثانیه، انگار تمام صداهای اطراف خاموش شدند.
او در تمام بیستونه سال زندگیاش آدمهای زیادی دیده بود؛ آدمهایی که برای پول، قدرت و نجات جانشان التماس میکردند.
اما هیچکس تا آن لحظه نتوانسته بود تنها با یک نگاه، اینطور توجهش را به خودش جلب کند.
جونگکوک: اینجا چی کار میکنی؟
ا.ت به اطراف نگاه کرد.
ا.ت: من... نمیدونم.
جونگکوک نگاهش را به لباس عروس او دوخت.
جونگکوک: با لباس عروس از خونه فرار کردی و نمیدونی کجا اومدی؟
ا.ت: اگه قراره مسخرهام کنی، لطفاً بذار برم.
لحنش میلرزید.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک: من هنوز چیزی نگفتم که بخوام مسخرهات کنم.
ا.ت: پس چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
سؤال خوبی بود.
چون خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند نگاهش را از او بگیرد.
p¹
''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''
صدای موسیقی در سالن بزرگ عمارت پیچیده بود. مهمانها لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و لبخند میزدند؛ همهچیز برای برگزاری یکی از مهمترین ازدواجهای تجاری خانوادههای ثروتمند کره آماده بود.
اما عروس کجا بود؟
طبقه دوم، اتاق عروس.
ا.ت مقابل آینه ایستاده بود. لباس سفید عروسی به تن داشت، موهایش مرتب شده بودند و آرایش زیبایی روی صورتش نشسته بود.
اما چشمهایش پر از اشک بودند.
امشب قرار بود با مردی ازدواج کند که حتی تحمل شنیدن اسمش را هم نداشت.
مردی که پدرش فقط بهخاطر پول و قدرتش انتخاب کرده بود.
ا.ت: من این ازدواج رو نمیخوام...
صدایش میان سکوت اتاق گم شد.
در باز شد و پدرش وارد اتاق شد.
پدر: هنوز آماده نیستی؟ همه منتظر تو هستن!
ا.ت برگشت و با التماس نگاهش کرد.
ا.ت: بابا، خواهش میکنم... من نمیخوام با اون مرد ازدواج کنم. حاضرم هر کاری بخوای انجام
بدم، ولی منو مجبور نکن!
پدر: این ازدواج آینده خانوادهمونه. تو هم قراره وظیفهات رو انجام بدی!
ا.ت: پس آینده من چی؟! منم آدمم! چرا هیچکس از من نمیپرسه چی میخوام؟!
پدرش با عصبانیت به او نزدیک شد.
پدر: پنج دقیقه دیگه پایین میای. اگه نیای، خودم میارمت!
در را محکم بست.
ا.ت چند لحظه به در خیره ماند.
بعد نگاهش به پنجره افتاد.
تصمیمش را گرفت.
حتی اگر مجبور میشد تمام شب را در خیابان بگذراند، دیگر اجازه نمیداد کسی زندگیاش را کنترل کند.
لباس عروسیاش را کمی جمع کرد، کفشهای پاشنهبلندش را درآورد و از پنجره به بالکن رفت.
چند دقیقه بعد، عروس فراری از عمارت بیرون زده بود.
بدون پول.
بدون تلفن.
بدون هیچ مقصدی.
فقط با یک تصمیم.
او دیگر برنمیگشت.
''ساعت ۱۲:۲۵ نیمهشب''
''عمارت جئون | منطقه گانگنام''
یک خودروی مشکی در محوطه عمارت توقف کرد.
جئون جونگکوک، رئیس بیستونهساله یکی از قدرتمندترین سازمانهای مافیایی کره، از ماشین پیاده شد.
کتوشلوار مشکی، ساعت گرانقیمت و چهرهای سرد داشت.
مردی که رقبایش حتی از شنیدن نامش هم احساس خطر میکردند.
جونگکوک از جلسهای طولانی برگشته بود و تنها چیزی که میخواست، چند ساعت آرامش بود.
جونگکوک: فردا صبح جلسه با گروه چوی رو لغو کن.
سوکجین: قربان، اونا سه هفتهست برای این جلسه منتظرن!
جونگکوک: پس میتونن سه هفته دیگه هم منتظر بمونن.
سوکجین آهی کشید.
سوکجین: یه روز میرسه که یکی پیدا میشه و باهات همونطوری رفتار میکنه که تو با بقیه رفتار میکنی.
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
جونگکوک: اون روز، اول تو رو اخراج میکنم.
سوکجین خندید.
سوکجین: شب بخیر، رئیس بیعاطفه!
جونگکوک هنوز جوابش را نداده بود که صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
نگهبان: قربان! یه نفر جلوی دروازهست!
جونگکوک: خب؟
نگهبان: فکر کنم... یه عروسه!
جونگکوک ابروهایش را بالا برد.
جونگکوک: چی؟
نگهبان: خودتون ببینین!
جونگکوک با قدمهای بلند بهطرف دروازه رفت.
و همانجا بود که او را دید.
دختری با لباس عروس سفید، موهای کمی آشفته و صورتی که از اشک خیس شده بود، پشت دروازه ایستاده بود.
ا.ت با دیدن مردی که بهطرفش میآمد، یک قدم عقب رفت.
نگاه جونگکوک روی صورتش ثابت ماند.
برای چند ثانیه، انگار تمام صداهای اطراف خاموش شدند.
او در تمام بیستونه سال زندگیاش آدمهای زیادی دیده بود؛ آدمهایی که برای پول، قدرت و نجات جانشان التماس میکردند.
اما هیچکس تا آن لحظه نتوانسته بود تنها با یک نگاه، اینطور توجهش را به خودش جلب کند.
جونگکوک: اینجا چی کار میکنی؟
ا.ت به اطراف نگاه کرد.
ا.ت: من... نمیدونم.
جونگکوک نگاهش را به لباس عروس او دوخت.
جونگکوک: با لباس عروس از خونه فرار کردی و نمیدونی کجا اومدی؟
ا.ت: اگه قراره مسخرهام کنی، لطفاً بذار برم.
لحنش میلرزید.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک: من هنوز چیزی نگفتم که بخوام مسخرهات کنم.
ا.ت: پس چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
سؤال خوبی بود.
چون خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند نگاهش را از او بگیرد.
- ۹۴۲
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط