من_خورشید؟!

من_خورشید؟!
پندار+اره...خورشید...ولی امشب میخوام کاری بکنی تا تمام بغضای توی سینه ات بشکنه...میخوام ترستو بریزی...
من_میخوای چیکارکنی؟!
پندار+توبهم اعتمادکن...
دستشو درازکردو باسکوتش ازم خواست که همراهیش کنم...نمیدونستم چیکارمیخواد بکنه..خودشم کفشاشو درآورده بود...ولی اون حس قوی تربود...بی اختیاردستم توی دستاش قرارگرفت..لبخندی لبریزاز اطمینان زد...
قدم برداشت...قدم به قدم..دست به دست هم...باهم به سمت دریا حرکت کردیم...موجی باسرعت اومدو باخنکیش پاهامو لمس کرد ازحس خوشایندش چشمام بسته شد...جلو وجلوتر...قدم های محکم اون وقدم های محکم من...ماه میدرخشید...هواگرگو میش بود و خنک...هیچ کس توی ساحل نبود... ریشه های شالم بیقرارانه میرقصیدن...آب تا زیرسینه های من ودوسه وجب بالاتراز شکم پنداربود...خندش گرفتو یه کوتوله نثارم کرد...چرا ناراحت نشدم...خندیدم...
میگن عاشق که باشی...مسخره کردن توبه دست همون یاربازم اوج لذته...
پندار_دادبزن..
من+چیکارکنم...
پندار_دادو بیداد کن...به جون آسمونو دریا غربزن...جیغ بکش...خودتو خالی کن
دستامو گرفته بود...دستامو توی دستاش فشارداد.
.پندار_یالا...
بی اختیار فریاد زدم....
من+..من...بهاره ام...شاید کوچیک باشم ولی عاشقم...یه عاشق...ازدریا هم سخاوتمندترمهربون تر..پرخاشگرتر...وخطرناکترو مرگبارتره...
جیغ میزدمو شکایت میکردم...
من+خدایا....من اینجااام....صدامو میشنوییی...نرارمارو ازهم جداکنن...خدایاااااا تورو به آبروی تمام آدم خوبا قسم مبدم....نزارازهم جداشیم.....من نمبخوام زن ناصرباشم....نمیخوام دختر افسرده ای باشم...من...نمیخوام سختی همراهمو ببینم....نمیخوام ...نمیخوام...نفس کم آوردم...همراه با پندار ازدریاخارج شدیم....لباسامون خیس بود...دستاشو ول کردمو دویدم...انگاردوست داشتم یکم بچگی کنم..مگرعشق غیرازاینه؟!که یکی و داشته باشی باهاش دیونه بازی دربیاری...
من_اگه بتونی منو بگیری زنت میشمااااا
پندار بلند میخندید+برو باباجوجه...توالانشم زن منی...
من_اگرتونستی بگیریم ...نمیتونی....
پشت سرم میدوید...
پندار+اگرگرفتمت گازت میگیرم....
جیغ میزدمو میدویدم...ازپشت لباس بلندم و شالمو توی دستاش گرفت..محکم خوردم به تن تنومندش....
هددومون روشن ها افتاده بودیم...میحندیدیم...
براش زبون درآوردم.و میخندیدم...بلندشو قلقلکم میداد...دیگه داشتم ازخنده میمردم که ولم کرد...توی ساحل روبه دریا نشستیم...پاهامونو توی شکممون جمع کرده بودیم..خسته بودم...خمیازه ای کشیدم که توجهش جلب شد...
پندار+سرتو بزارروی شونه ی من...
من_نه ولش کن...
سرمو بزور هول داد به سمت شونه اش و گفت
پندار+بهار..عزیزم...ببین..خورشید داره طلوع میکنه...
من_میدونی..احساس میکنم طلوع ماهم نزدیکه...
پندار+خیلی نزدب...خیلی خیلی نزدیک...
#رمان#رمانخونه
دیدگاه ها (۷)

عکس شخصیت سمیرا....در رمان کربن سیاه...نظرتون درموردش چیه؟!#...

شخصیت بهاره در رمان کربن سیاه ...نظرنتون چیه دوستان؟!#رمان#ر...

وقتی آهنگ تمام شد هیچ صدای تشویقی نیومد...به اطرفم نگاهی اند...

نفسی چاق کردمو آهنگی ازسرگرفتم...تمام مدت به چشمای هم زل زده...

اعتماد پارت|۱۴۷|

جادویی عشق part ۵۹قدمي جلوتر اومد. ناچار دو دستم رو توی دستا...

عشق در تاریکی ۱۵. پایان🤧<< ویو ات >>گاهی وقت‌ها هنوزم باورم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط