چه گویم بغض می گیرد گلویم

چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که گویم

فرود آید نگاه از نیمه راه

که دست وصل کوتاه است کوتاه.

نهیب باد تندی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم: های باران!

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران؟

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل؟

پریشان شد پریشانتر چه حاصل؟

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهره گلها می کنی پاک

غم دلهای ما را شستشو کن

برای ما سعادت آرزو کن!
دیدگاه ها (۲)

آره بارون میومد خوب یادمه...ღ مث آخرای قصه، که آدم می ره به ...

من برای تو چتری بیش نبودم …بـاران که تمام شد فراموشم کردی !ت...

چتر ها را ببندیم...!به ضیافت قطره های پاک باران برویم...وبگذ...

زمانی شعر می گفتم برای غربت باران…ولی حالا خودم تنهاترم ، تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط